ارکین

غمي خشك مي ريزد از دفترت

كجا رفت انبوه شعر ترت

مسير عبور و مرور همه ست

غزلخانه بي در و پيكرت

دوبيتي،رباعي،قصيده،غزل

چه غمگين نشستند دور و برت

كجا رفت سرسبزي و تازگي

چه آورده ابر تبر بر سرت

تو از مادرت هم ستم ديده تر

ستم ديده تر از توام مادرت

مگر ماه تهران رهايت نكرد

بكش دست از زهره ابهرت

الهي بيايد سراغ تو مرگ

دقيقا پس از مصرع آخرت

نوشته شده در دوشنبه 1 خرداد1391ساعت 3:6 توسط ناصر عزیزخانی|

امروز يه مقاله انگليسی در مورد زندگی در افغانستان خواندم. واقعاً شرايط سختی دارند. مثلاً گفته بود چون جريان برق کم دارند، از سوزاندن چوب درختان جنگلها برای گرم کردن خانه ها و پخت و پز استفاده می کنند و در نتيجه غروبها، آسمان کابل و ديگر شهرهای نيمه آبادشان مثل جلال آباد، آکنده از دود و آلودگی است. لذا، کابل از نظر آلودگی هوا با مکزيکوسيتی برابری می کند و به دليل کم شدن جنگلها، فاجعه زيست محيطی هم دارند.  اينفرا استراکچر مثل لوله کشی آب و فاضلاب هم که ندارند چون هرچه بوده طی ۲۳ سال جنگ مداوم از بين رفته است. اراده و اقتدار سياسی دولت مرکزی هم فقط بر کابل يا حداکثر مناطق شهری حاکميت نسبی دارد. دردآور هم اينکه افغانستان از پرو پيمان ترين ذخاير گاز دنيا برخوردار است. جان مردم افغانی هم که حتی ميان ما مسلمانان و تمام دنيا، به عنوان شهروند درجه دوم تلقی می شود. راستی چرا اين ملت اينقدر بدبختند؟

در تمام عمرمان، دو حادثه تولد و مرگمان از اراده ما خارج است. فرض می کنم اگر يه افغانی دنيا می آمدم، سرنوشتم چه بود؟ در کنار اينکه به ياد فرمايش مولا امير المؤمنين علی عليه السلام می افتم که نعمتهای سلامتی و امنيت، پس از از دست داده شدنشان قدر و منزلت پيدا می کنند،

کمی هم به سؤالهايي که از ما خواهد شد، می انديشم. بله درسته، همه ما در قبال همديگر مسئوليم. ارزش زندگی توام با آرامش بشريت، قابل محاسبه نيست. شعار خوبی سازمان بهداشت جهانی داشت که:    جهانی فکر کنيم، منطقه ای عمل کنيم. 

  بنی آدم  اعضای یکدیگرند          که در آفرینش ز یک گوهرند   

  Think Globally, Act Locally

 

چند وقت پيش، يه قايق که حامل افغانی های مهاجر غيرقانونی از اندونزی به استراليا بوده، در دريا آتش گرفته و چند تايي از اونا سوخته و کشته شده اند. تا چند روز هم موافقين و مخالفين کمک به مهاجرين، ابراز نظر کردند. جالبشم اينه که:  آمريکا، استراليا و ديگر کشورهای غربی، بيش از 8 ساله که در افغانستان مشغول رتق و فتق امور هستند! اما احتمالاً مشکلات افغانستان خيلی بيشتره که هنوزم افغانی ها رنج و ريسک مهاجرت غيرقانونی رو به جان می خرند، چون يه بازمانده از آتش سوزی قايقه گفته بود: با اينکه می دونستم احتمالاً با خانواده ام می ميريم ولی بازهم بهتر از ماندن در افغانستان  بود!  اين آقای کوين راد - نخست وزير فعلی- هم در مبارزات انتخاباتی با آقای جان هواردز- نخست وزير قبلی- وعده داده بود که سربازان استراليايي رو از افغانستان بيرون بکشه. اما هنوزم سربازان استراليايي در عراق و افغانستان هستند و اخيراً ( حوالی آنزاک دی)  يه سرباز بريزبنی در عراق کشته شده بود.

 اين هم قسمتی از مقاله يه نويسنده استراليايي که ظاهراً مثل بقيشون فکر نمی کنه.

 Australia’s immigration levels have increased in recent years. The total intake for the 2001-02 year was 105000, a 22% increase from 1999-00, due almost entirely to an increase in skilled and business migration. The Australian government refers it as a “balanced” immigration program. It is anything but balanced; the scales are tipped strongly in favour of Australia’s economic interests at the direct expense of Third World. Australia is one of a number of countries which deliberately seeks to rob the Third World of educated people, through the weighting of its immigration policy in favour of skilled migrants. This is called the” brain drain”. Overseas students pay full upfront fees to study in Australia. An average course might inject $10/000 into the education system. This leaves the (substantial) cost of education borne by the very countries that are being plundered by the First world. Australia invests nothing in educating overseas students, but, in convincing some to migrate here permanently, is happy to take advantage of their skills to benefit Australian business. While politicians crow about our multicultural “knowledge nation”, they obscure the global consequences. Draining the Third World of its educated stands in stark contradiction to the way a people-first immigration policy should operate. The government should follow a moral rather than an economic imperative. As it did in the 1970s, it should offer free education to far larger numbers of students from Third world nations

شنيده بودم که:  هرکس يک نفر را نجات بدهد کما اينکه يک دنيا را نجات داده است، ولی ظاهراً در مکتب ليبراليسم : تن آدمی شريف نيست به جان آدميت!  وهمين لباس زيباست نشان آدميت!

راستی ، مدرسه نانه هم اطلاعيه داده که فلان روز، معلمان در اعتراض به فلان تصميم دولت، اعتصاب می کنند. البته مدرسه بازه ولی کلاس ندارند!

نوشته شده در جمعه 5 اردیبهشت1393ساعت 3:24 توسط ناصر عزیزخانی|

سلام،

خوب کافی است دوباره وارد صفحه اصلی گوگل شوید .
سپس در کادر جستجو نام Google را به صورت معکوس بنویسید (یعنی تایپ کنید: elgoog ) و سپس بر روی دکمه I’m Feeling Lucky کلیک کنید .
چه می بینید ؟

در ادامه می توانيد عباراتی که در ادامه متن ذکر شده است را در کادر جستجوی گوگل وارد کرده و سپس همانند مثال بالا بر روی کلید I’m Feeling Lucky کلیک کنید تا نتیجه نهایی را مشاهده کنید .

Google linux ترکیب لوگوی گوگل با لوگوی لینوکس

Google Windows ترکیب لوگوی گوگل با wallpaper پیش فرض ویندوز ایکس پی

Google BSD ترکیب لوگوی گوگل با لوگوی سیستم عامل یونیکس

Google gizoogle مترجم آنلاین صفحات وب !

Googoth مشاهده  گوگل وحشی !

Easter Google عید پاک در گوگل !

Google my way ساخت یک موتور جستجو با استفاده از امکانات گوگل با نام شما که شبیه لوگوی گوگل خواهد بود !

Google cheese مشاهده کره ماه در گوگل (کافی است در این صفحه Zoom‌ کنید تا به تصویر پنیر برسید ! )

Google 133t مشاهده گوگل به زبان هکرها !

Google moms صفحه مخصوص اکرام مادران توسط گوگل !

Google holiday مشاهده تمامی لوگوهای ساخته شده گوگل تا به امروز !

 

نوشته شده در یکشنبه 18 اسفند1392ساعت 18:35 توسط ناصر عزیزخانی|

خبرگزاری فارس: نخستین مجموعه ناصر عزیزخانی با نام «گلایول و گلاب» تا کمتر از یک ماه دیگر از سوی انتشارات سوره مهر منتشر و وارد بازار کتاب می‌شود.

ناصرعزیزخانی شاعر در گفت‌وگو با خبرنگار کتاب و ادبیات خبرگزاری فارس درباره انتشار تازه‌ترین اثر خود توضیحاتی داد و گفت: مجموعه «گلایول و گلاب» نخستین اثر بنده است که قرار است از سوی انتشارات سوره مهر منتشر شود.

وی درباره مجموعه «گلایول و گلاب» (شعر - نثر) اضافه کرد: این اثر شامل سه اپیزود است؛ گذشته، حال و آینده که هر کدام از قسمت‌ها نام جداکانه‌ای دارد.
به گفته عزیزخانی، این اثر شعری نیمایی است که از طرفی دارای وزن و قافیه و از سوی دیگر داستانی را روایت می‌کند و درباره ادبیات جنگ است، البته نه فقط جنگ ایران چرا که نامی از ایران در آن نیامده است.

این نویسنده ابراز داشت: این اثر روایتی است از جنگ و چگونگی آن، و به قول امیری اسفندقه در این اثر قالب منثور و منظوم ادغام شده که تاکنون در ادبیات معاصر نبوده است؛ زیرا اگر شعر از نثر جدا شود، شعری نیمایی‌واره خواهیم داشت و اگر شعر را جدا کنیم داستان داریم.
به گفته وی، این اثر در حال حاضر مراحل چاپ را سپری می‌کند؛ احتمالاً تا کمتر از یک‌ماه آینده منتشر می‌شود.
این نویسنده در ادامه تصریح کرد: «گلایول و گلاب» از سوی انتشارات سوره مهر منتشر خواهد شد.

بخشی از این اشعار این اثر در ذیل می‌آید:

باز هم خودکارم را بر می دارم،

حالا می توانم بنویسم،

می‌نویسم،

می‌نویسم تمام آنچه را که می‌نویسم،

می‌نویسم: باز هم خودکارم را بر می‌دارم تا بنویسم تمام رؤیاهای

تا شاید بتوانم آنقدر پیش بروم تا از یک از کوچه‌های

شهر قصه به خانه بی تابی و شعر برسم،

به خانه‌ای که می‌توانی در آن گریه کنی،

و ساده و راحت و بی آنکه گونه‌هایت سرخ شود بگویی:

«دوستت دارم»

بگویی: سلام! سلام ای تمام رؤیاهای ننوشته‌ام
انتهای پیام/و

90/10/04 - 12:15
شماره: 13901004000476
نوشته شده در یکشنبه 25 دی1390ساعت 22:53 توسط ناصر عزیزخانی|

گلايول و گلاب

ناصرعزیزخانی

تقديم به روح پدرم که هميشه جاويد است و مادرم که در کنار رنج های خاموشش به بالندگی رسيدم و همچنين برادرم، خواهرم و نگاه های حيات بخش همسرم و فرزندم طاها.

مقدمه:

به نام او که بلند است نام او

ناصر عزيزخانی بی گفت و گو- عزيز است و حالا اگر عزيزی ، هم شاعر باشد و هم آدم خوبی باشد حال و هوای قضيه در شعر و شاعری و نمادهای باطنی و ظاهری فرق می کند.

دفتر شعری که در واقع منظومه ايست عاطفی، بسيجی از سرگشتگی ها و دل دادگی هايی واقعی، تمثيلی حکايت دارد. که برای پرداخت آن حوصله ی خوبی به کار رفته - در نتيجه حوصله ی دل نازکانِ نازک انديش به خوبی می گنجد.

از خود به ميهن و از ميهن به پاره ی تن پل زدن- مثل آشتی دادنِ شعر و نثر، ابتکاری در خور ستايش است. کاريست که تا کنون جز از ناصر از کسی برنيامده- يا به ذهن ديگری نرسيده و اختيار با شماست که نثرها را برداريد و دست شعر را در دست شعر بگذاريد:

آنچه مهم است رضايت خاطريست که خواننده نوشتار در باوری، صادقانه احساس می کند. احساسی که فکر می کند شاعر را از نزديک می شناسد، با او خويشاوندی دارد. آن گونه که رخ به رخ تصاوير آلبوم شده ای را به تماشا نشسته اند و در موسيقی سکوت- نسيم مَحبت را به ميهمانی می خوانند.

محمدجواد مبحت۱۰/5/1390

                                           بسم الله الرحمن الرحیم

باز هم خودکارم را بر می دارم،

حالا می توانم بنويسم،

می نويسم،

می نويسم تمام آنچه را که می نويسم،

می نويسم: باز هم خودکارم را بر می دارم تا بنويسم تمام رؤياهای

تا شايد بتوانم آنقدر پيش بروم تا از يک از کوچه های

شهر قصه به خانة بی تابی و شعر برسم،

به خانه ای که می توانی در آن گريه کنی،

و ساده و راحت و بی آنکه گونه هايت سرخ شود بگويی:

«دوستت دارم»

بگويی: سلام! سلام ای تمام رؤياهای ننوشته ام،

 

سلام، اشک های معصوم فرشته ام!

سلام، مادر غريب سالها انتظار!

سلام، دخترک غمگين شب های بی خوابی!

سلام پسرک تنهای روزهای بی تابی!

سلام! ای آسمان آبی! يا آفتابی بهتر است بگويم آفتابی!

و ای تمام روزهای کودکی،

روزهای بازی و تلاش و خنده و جدال ...

 

ياد روزهای کودکی بخير

روزهای روشن زلال

روزهای رفتن و دويدن و نفس نفس زدن

در پی کبوتری گشوده بال

پا به پای چند شاپرک ميان دشت

در پی جواب ساده ای ميان کوچة غريب يک سؤال

□ □ □

هديه ام برای مادرم هميشه يک سؤال بود:

مادرم پدر کجاست؟

مادرم پدر چرا ... به خاطرِ چه رفت؟

بعد مادرم،

چند لحظه غرق در سکوت،

ساقه های اشکهايش از کنار پلک هاش در می آمدند،

مثل اينکه خاطرات کهنه ای،

ناشناس با لباس های پاره پاره کفش های خاک خورده

دسته دسته از سفر می آمدند،

 

نيمه شب برای ديدن پدر می آمدند

باز هم پدر مسافری غريب بود

کفش هاش را دوباره واکس می زد و لباس های خاکی اش

روی بند رخت بود

مادرم دوباره می گريست

دوری از پدر چقدر سخت بود

□ □ □

من ولی درون رختِ خواب خود

باز هم به خواب من پدر درخت بود،

يک درختِ از زمين رها،

دستهايش آشيانة پرنده ها،

کوله بار او پر از ستاره بود

رفتن پدر برای من

يتيمیِ دوباره بود ...

□ □ □

 

باز هم سؤال من برای مادرم:

مادرم پدر کجاست؟

مادرم پدر برای چه ...

- آه ای پسر! چرا سؤال می کنی؟

رفتن پدر به خاطر تو بود

تا که تو باشی و من و تمام خاکِ ما

ميهن عزيز

 

(يکنفر به جای من)

ميهنم؟

آه ... ميهنم!

من صدای راديوی کهنه را زياد می کنم

از پدر دوباره ياد می کنم

بغض می کنم

: -

نه، من نمی نويسم تا نوشته باشم

می نويسم تا کشته باشم بغض خود را

و اصلاً به فکر قافيه نيستم

تا برای کلمات قيافه بگيرم

و از شعر، وقتِ اضافه بگيرم

حتی اگر درست همين لحظه ناگهان

گريه ام بگيرد.

 

حتی اگر بنويسم

راه:

از پرورشگاه

تا آسايشگاه

دنبالِ ماه

و عکسِ پدر

□ □ □

عکس کهنه ای که رفت تا برای ميهنم،

نامِ ماندنی شود

شعرِ خواندنی شود

آه، ميهنم

با تو آسمان روشنم

بی تو ناگهان

زير گريه می زنم

مثل آسمان که با طنين رعد،

زير روشنايی فلاش برق

عکس غربت مرا گرفت

 

بعد،

غنچه های خنده بر لبان مادرم که می شکفت،

از سکوت می گذشت:

از پسر!

گوش کن! با تو حرف می زنم

ميهن تو زادگاه توست

زادگاه آفتاب، دشت، کوه، ابر، چشمه،

ماهِ توست

ميهن تو اين هواست، اين فضای آفتابی است

سال های پيش،

سايه های ترسناک دشمن آمدند،

خارها به جنگ غنچه های ميهن آمدند،

بی اجازه ناگهان به خانة تو و من آمدند،

 

خارهای زشت

روی نعش باغ پا گذاشتند

خارها

هيچ نقشه ای به جز شکست ما نداشتند

دوست داشتند، تا ما اسيرشان شويم

مثل رودهای سر به زير

راهیِ کويرشان شويم

خواستند تا از آنشان شود

ميوه های باغ های ما

تا اسير شب شويم

تير می زدند برچراغ های ما

□ □ □

 

 

و روزهای جنگ

که پدر به جبهه بود و

صدای «آژير قرمز» در شقيقه های ما

و نقطه چين رگبار بر حاشية آسمان شب های ما

و دعای « أَمَّن یُجِیبُ » بر لب های ما

وقت شهادت «عباس» های ما

و شهامت «زينب» های ما

و «يارب يارب» های ما

چقدر مُسجّع!

به ياد آن صورت به خون حنا بستة مضجّع!

و آن غزل های ناب که قطعه قطعه شدند،

مصرع به مصراع

تا در کجای قصه،

 

تا از کدام کوچة بی انتهای شهر برسم

به تکه ای گمشده از بهار

قطعة بيست و چهار

باز هم به فکر قطعة بيست و چهار هستم

دست من به زير چانه ام

کودکی من ولی

در کنار مادر است

مادرم يواش زد به شانه ام:

 

گوش کن پسر!

روزهای جنگ بود

حرف ما و دشمن پليد ما

با گلوله و تفنگ بود

باغ ما

با پيام روشن بهار شاخه شاخه ايستاد

يک به يک نهال های نوجوان، درخت های پير

ميوه هايشان بدل به سنگ شد

شاخه هايشان تفنگ شد

 

با رسيدن نهال ها، درخت ها

دشمن پليد، گيج شد

باغ ما «بسيج» شد

در «بسيج»

هر سپيده ثبت نام غنچه های تازه بود

مشکل تمام غنچه ها

برای رفتنِ به جبهة نبرد

«اجازه» بود

□ □ □

(خلاصه با اجازة شما که می دانم اين نوشته را رها نمی کنيد

با اجازه يا بی اجازه

رفتند دسته دسته لاله ها

از 14 ساله

تا 15 ساله

16 ساله ها

تا 70 ساله ها

 

گُل و گلاب آن گُلايل عزيز سيزده ساله بود

و سهم او يک حجلة قرمز بر طاقچة آسمان

دو شمعدانیِ ماه و خورشيد

و قابِ نقره ای ستاره ها

و يک لالة پرپر شد

و اين را هم اضافه کنم که

حماسه ای ديگر شد

و از ميان گرد و غبار و دود و تانک آتش گرفته

پر زد و کبوتر شد)

 

سايه های زشت

هی گلوله می زدند

روی سينة درخت ها، نهال های باغ ما،

هر نهال نوجوان به خون خود که می تپيد،

از ميان خون نهال ديگری می رسيد،

لحظه لحظه تازه بود داغ ما،

جرم ما همينکه ما نخواستيم بشکند.

ما نخواستيم

تا اسير حکم تيرة شب و خزان شويم

ما نخواستيم

مثل مردمان خواب ماندة جهان شويم

ساعتی شکسته در مدار بستة زمان شويم

 

حالا بگذاريد کمی شعاری بنويسم و اصلاً آنجا که

درد باشد و مبارزه چه فرقی می کند شعر با شعار،

و شعار دهندة دردمند بهتر از سرايندة بی عار،

با اسمِ مستعار ...

که اينجا خاطراتی است گمشده در گرد و غبار

و شب هايی است غم گرفته و تار

و دل هايی است هنوز در جستجو و انتظار

در آسمان و خاک

تا شمارة غريب يک پلاک!

 

باغ ما

با درخت های پر طراوت تفنگ روی دوش

با لباس های سبز لاله پوش

شور و حال ديگری گرفته بود

قلب های ما به شوق رويش بهار

حالت کبوتری گرفته بود

□ □ □

هر نهال تازه ای که با گلوله روی خاک ما تپيد

نام او

تا هميشه درد غنچه های باغ ماند

عکس او

کوچه کوچه در ميان حجله های پُر چراغ ماند

ای پسر بدان اگر پدر گلوله خورد، بر زمين نماند.

عاقبت پرنده شد

صد نهال تازه جای او دميد،

زنده شد.

 

□ □ □

و حالا از شمارة غريب يک پلاک

عقربه های زمان را باز پس می چرخانم

شتابناک ...

عقربه های زمان را باز پس می چرخانم

از پيشخوان مرمرين بانک

تا سنگ قبر رؤيايی 13 ساله ای که پرپر شد

در زير تانک

□ □ □

می خواهم قصة غمگين باغ خودم را

از نو بنويسم،

و يا حداقل شعری ساده برای زمزمة شب های تنهايی

مادران ميهنم بسرايم

پس چه بود آن سرود،

آن سرود مادرم! چه بود؟

آه - ياد روزهای کودکی بخير!

 

هديه ام برای مادرم دوباره يک سؤال بود:

مادرم شهيد کيست؟

- ای پسر! شهيد آن پرنده ای است

که پريد تا به اوج رفت

رفت و جاودانه شد

نام او تمام روشنای خانه شد

- مادرم بگو که جاودانه کيست؟

کيست آنکه جاودانه است، کيست؟

چيست جاودانه بودن آه ... چيست؟

- جاودانه، آن پرنده، آن شهيد بود

آن پرنده آن شهيد

آن پرنده ای که پر کشيد

آن صنوبر بلند قامت رشيد

 

ياد روزهای کودکی بخير!

 

ياد روزهای کودکی بخير

روزهای خوب

آه مادرم! پدر،

رفته بود سمتِ غرب يا جنوب؟

در کجای سرزمين من

کرد آفتاب من غروب؟

- هر کجا رفت، ای پسر

سر به سجده روی تربت وطن گذاشت

آن سری که هيچگاه بازبرنداشت

آن سری که نام ميهنت به پاس او بلند و سرافراز شد

□ □ □

می نويسم و دلم چقدر تنگ می شود

 

واژه های شعر من

مثل دانه های اشک من دوباره صف کشيد

باز قصّة دلم دراز شد

 

عصر پنج شنبه

دست من ميان دست پر چروک مادرم

دست يک پسر ميان دست من

بوی روشن گلايول و گلاب

در نوازش نسيم، زير نور آفتاب

مستطيل ها و بوته های سبز و قاب ها

باز هم سؤال ها جواب ها

باز من به سرزمين خواب ها ...

 

يک پسر شبيه کودکی من رها

يک پسر که اسم اوست «طا» و «ها»

طا: تمام روزهای بعد از اين من

ها: هوای من برای زندگی و آسمان من

زمين من

آرمان و دين من، يقين من

 

دستم را گرفته و می گويد: بابا

اينجا کجاست بابا

پسرم، بابای من اينجاست، اينجا.

بابا! بابای تو کی بود؟

بابا! بابای تو با تو بود؟

بابا بابا ...

 

گوش کن پسر!

آن پدر که بود و هست اگر چه هيچوقت، پيش من نبود

يک پرندة مهاجر است

آن پرنده ای که پر کشيد

آن پرنده ای که تير خورد و تا به دورهای آسمان رسيد

هر پرش پرنده ای دوباره شد

هر پرنده باز پر کشيد و رفت تا که يک ستاره شد

اينچنين پر از ستاره ها شد آسمان ميهنم

ميهنی که از ستاره هاش با تو حرف می زنم ...

 

- ميهنم کجاست؟

ميهنم؟

آن پرنده کو؟

آن پرنده باز هم می آيد و مرا به آسمان ِ دور می برد؟

 

- ميهنت فقط همين هوا و آب و خاک نيست

اين درخت های و سبزه ها و غنچه های پاک نيست

ميهن تو قلب من،

ميهن تو قلب توست

قلب کن که می تپد برای تو، برای ميهنم

گوش کن پسر!

با تو حرف می زنم!

- باشد ای پدر ولی مگر نمی توان به آسمان رسيد،

يا مگر نمی توان دوباره پر کشيد؟

ای پدر! مگر نگفتی اينکه ميهن تو قلب توست؟

 

- می توان به آسمان رسيد،

- اين درست

بايد از پرنده درس پرزدن گرفت

بايد از نسيم ها نشانی بهار را گرفت

باز از نخست

می توان شروع قصه ای دوباره شد

می توان پرنده بود

می توان ستاره شد ...

 

 

 

 

ناصر عزيزخانی

بهار 1390

 

نوشته شده در یکشنبه 4 دی1390ساعت 4:57 توسط ناصر عزیزخانی|

آن روزقرار بر این شدکه پیکر استاد شهریار با یک فروند هواپیمای فالکون به تبریز انتقال یابد تا مقدمات مراسم تشییع و تدفین در مقبره الشعرا فراهم شود.پس از فرود در فرودگاه متوجه شدیم که یک تیم تشریفات از طرف ارتش جمهوری اسلامی برای اجرای مراسم پیشواز از پیکر شهریار در فرودگاه تبریز پیش بینی شده است و نظامیان با فرم دژبانی به صورت خیلی مرتب و منظم در میدان فرودگاه به خط شده اند .فرمانده تیم سرهنگی بود که از فاصله چند متری هواپیما قدمهایش را بر زمین کوبید و پس از رسیدن به روبه روی در هواپیما شمشیرش را جلوی بینی اش گرفت و با همان غرور و دیسیپلین خاص نظامی در حالی که اشک از چشمانش سرازیر شده بود با یک صدای مقطع و بلند سکوت فضای میدان را شکست و گفت من سرهنگ(فلانی)از استاد شهریار درخواست می کنم از یگان مستقر در میدان بازدید فرمایند....
نوشته شده در دوشنبه 18 مهر1390ساعت 4:5 توسط ناصر عزیزخانی|

 به سراغ يادداشت هاي هند مي روم يادداشت هايي از دهلي نو و كهنه . يادداشت هاي من همه مرتب است اما خودم نامرتبم  نمي توانم به اين يادداشت ها سرو ساماني بدهم دليل اصلي اين نتوانستن آشنايي با مرد بزرگي است كه به جاي اينكه در ايران با او آشنا شوم در هند او را شناخته ام علامه حافظيان استاد مسلم عرفان اين روزها مرا به خود مشغول كرده است يادداشت هاي زيادي درباره اين مرد بزرگ در همين چند روز به دست آورده ام. شرح و تفسير لوح محفوظ با مقدمه استاد محمدرضا حكيمي سخنان حضرت امام خميني(ره) و رهبر عزيز انقلاب (حضرت آقا) درباره علامه حافظيان و سخنان آيات عظام از جمله حضرت آيت اله العظمي وحيد خراساني و حضرت آيت اله بروجردي همه را جمع آوري كرده ام. اين شخصيت بي نظير عالم اسلام و تشيع در هند صاحب كرامات بزرگي بوده است.

استاد محمدرضا حكيمي درباره ايشان گفته است: (استاد حافظيان از استادان مسلم علوم غريبه بود و واجد طي الارض و صاحب نفس و تأثيري بسيار قويست.)

احمد عزيزي هم در خصوص علامه حافظيان يا به قول پاكستاني ها مولانا حافظيان مشهدي مصاحبه اي دارد.

كليد چمدان خانواده استاد حافظيان كه از مراسم بزرگداشت پدرشان از كشمير بر مي گشتند در هند جا ماند و من مسئول آوردن آن كليد به ايران شدم. مطمئنم اين كليد بي حكمت نبوده است كليدي كه درهاي بسته زيادي را به روي من باز كرد و كليد آشنايي من با مرد بزرگي شد كه خيلي از هنديان به دست او مسلمان شدند. از روح بزرگ علامه حافظيان كمك مي طلبم تا مرا در نوشتن يادداشت هاي هند موفق كند. همينكه شروع يادداشت هاي من از هند با ياد اين مرد بزرگ كليد خورده است براي من كافيست.

 

نوشته شده در سه شنبه 25 خرداد1389ساعت 12:7 توسط ناصر عزیزخانی|

 

با مرتضي اميري اسفندقه به قول حسين منزوی(مرتضي هنوز عزيز) به هند رفتیم و برگشتیم.  مرتضي با من تماس گرفت و گفت: نيمايي واره، سفرنامه بلندي نوشته ام كه مي خواهم به دست تو بسپارم سفرنامه اي كه به دكتر عليرضا شعبانيان و آرابيب تقديم شده است.(آرابيب راننده ماشين ما از دهلي تا آگرا بود مرتضي بااو از دهلي تا آگرا و از آگرا تا دهلي بوق زد. توضيح مفصل آرابيب و مرتضي و خنده هاي معصومانه آرا را در سفرنامه شخصي خودم خواهيد خواند ان شاءا...).

مرتضي از سفرنامه من پرسيد ؟ گفتم فعلاً درگير نوشتن متنی برای علامه سید ابوالحسن حافظيان هستم. علامه حافظيان از بزرگاني است كه استاد محمد رضا حكيمي يكي از شاگردان آن مرد بزرگ است. دختر ايشان در دهلي براي حضرت زهرا(س) شعری خواند. مردمان كشمير از پدر ايشان و كرامات پدر ايشان در دامنه كوه ترال كشمير خاطره ها دارند. شرح اين قصه در سفرنامه شخصی ام آمده است. تا يادم نرفته بگويم كه هنوز از نرفتن به خانه پرفسور محمود عالم ناراحتم.

پرفسور محمود عالم يكی از استادان برجسته و آگاه ادبيات فارسي در دانشگاههاي هند است اما اين پرفسور با دل مهرباني كه دارد يكي از دوستان صميمي من است. او مرا به خانه اش دعوت كرد اما نتوانستم همسفرم مرتضي را تنها بگذارم. محمود عالم گفت من مي روم به فرودگاه به استقبال عروسم و بعد از آن به هتل مي آيم براي بردن تو، از او عذر خواستم و ديدار را به وقت ديگري موكول كردم.وقت ديگري كه طاها و همسرم هم باشند. اميدوارم اين ديدار روزي فراهم شود.

 

                                                                                                                

نوشته شده در یکشنبه 23 خرداد1389ساعت 12:38 توسط ناصر عزیزخانی|

 

 

 

 

 

 

 

ارديبهشت، ماه تولد قيصرعزيز و ماه كوچ حسين منزوي عزيز است با خود گفتم . متني براي حسين منزوي بنويسم ديدم نمي شود!

اين يادداشت كه يادگار شبي از شب هاي زندگي است را از ميان ياد داشتهايم پيدا كردم و چه زود گذشت و كجايند آن لحظه ها؟

نام حسين منزوي ، استاد بي نظير غزل هاي عاشقانه معاصر تا سخن عشق بر زبان است ، از ياد نخواهد رفت.

                                                                                                                 يادش به خير   

 

 

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه 3 خرداد1389ساعت 8:32 توسط ناصر عزیزخانی|

بيا به خانه آلاله ها سري بزنيم

 

 

     ز داغ با دل خود حرف ديگري بزنيم

به يك بنفشه صميمانه تسليت گوئيم

 

 

    سري به خانه سوگ كبوتري بزنيم

تمام حجم قفس را شناختيم، بس است

 

 

    بيا به تجربه در آسمان سري بزنيم

       بهار آمد و شما نيز آمديد شما كه سرسبزي بهاران ايران اسلامي، وامدار خون سرخ شماست، خون سرخ و پاكي كه درخت هاي تناور عشق و ايمان را بار آور كرده است.

      بهار آمد شما آمديد و ما نيز وقت آن را پيدا كرديم كه ساعاتي چند را در كنار ياد مطهر  و معطر شما خيمه اي بزنيم و دل و جان غبار آلودمان را در زلال اشك هايي كه شما به ما هديه داده ايد شستشو دهيم.

      آمديد و آمديم تا يك بار ديگر پرواز را در كنار شما تجربه كنيم و دل گمشده خود را در كنار شما بيابيم، دل هايي كه دست توسل به سمت شما دراز كرده است. دل هايي كه به ياد شما مي تپد، دل هايي كه داغدار شماست. آه اي شهيدان ما را توان سخن گفتن نيست. مگر شما زبان گفتن عطايمان كنيد وگرنه شرمساري خجلت ماندن زمين گيرمان خواهد كرد. چه مبارك سحري بود و چه فرخنده شبي آن سحر و شبي كه در كنار شما گذشت. سحر و شبي كه يمن پاكيزگي روح بلند و بالاي شما چيزي از شب قدر كم نداشت. كنار شما آمديم و شرمسار ماندن، قرآن بر سر گرفتيم و خداي مهربان را به شما سوگند داديم كه اگر از فيض شهادت محروم مانده ايم از فيض درک مقام و مرتبه شما محروم نمانيم. آمديم يك بار ديگر بيعت مان را با رهبر شهيدان و شهيدان رهبر تازه كرديم. دست ما و دامان پاكيزه شما ما را در اين برهوت وسوسه تنها نگذاريد. كه دل هاي ما بي ياد شما در سينه پژمرده خواهد شد.

بهار آمد شما آمديد و ما را نيز به ميهماني لاله ها دعوت كرديد. آيا شب قدر چيزي جز درك قدر شهادت است؟

 

آن شب قدري كه گويند اهل خلوت امشب است

 يا رب اين تأثير دولت از كدامين كوكب است؟

                                                                                                                              

 

               

 

نوشته شده در دوشنبه 6 اردیبهشت1389ساعت 10:27 توسط ناصر عزیزخانی|


آخرين مطالب
» كجا رفت سرسبزي و تازگي...
» 23 سال جنگ مداوم افغانستان ؟ بیا بریم به مزار...ممد جان...؟
» مشاهده گوگل به زبان هکرها !
» نخستین مجموعه ناصر عزیزخانی با نام «گلایول و گلاب» منتشر می‌شود
» گلایول وگلاب مجموعه( شعر - نثر)ناصرعزيزخانی با مقدمه ای از استاد محمدجواد محبت درنشرسوره منتشرمی شود
» خاطره ای از روز تشییع پیکراستاد شهریار
» يادداشت هاي هند (2)
» يادداشت هاي هند(1)
» به یاد حسين منزوي ، استاد بي نظير غزل هاي عاشقانه معاصر...
» بيا به خانه آلاله ها سري بزنيم...

Design By : Pichak