|
ارکین : این روستا در حدود ۲۵ کیلومتری جنوب غربی شهرستان ابهر در استان زنجان واقع است. گویش مردم این روستا معروف به دودانگه است که ریشه از گویش بختیاری دارد. شغل عامه مردم روستا کشاورزی و دامداری و نگهداری باغات انگور میباشد. از پیشینه نژادی مردم روستا آمار مستند و مکتوب در دست نیست ولی بر طبق روایات و سخن اهالی منسوب به مهاجرین ایل بختیاری ساکن در منطقه ابهر (احتمالا در زمان کریم خان زند) میباشد. اهالي اين روستا خود را از نوادگان عزيزخان مي دانند و به اين علت نام خانوادگي اهالي روستا تماماً عزيزخاني مي باشد. مردم روستاي اركين در ابتدا در منطقه اي به نام چهك ساكن بودند كه بنا به روايات در زلزله اين منطقه تخريب شده و اهالي روستا به منطقه اي بالا دست مهاجرت كرده و در آنجا سكونت گزينده اند. در مورد ريشه اركين روايات مختلفي وجود دارد ولي در يكي از روايات معتبر آماده است اركين از كلمه تركي اَكين به معناي بكاريد آمده است ، ساكنين ترك نشين منطقه در جواب سوال اين در منطقه دامداري كنيم يا كشاورزي؟ گفتند اَكين (بكاريد) و گذشت زمان باعث شد مزرعه بالا دست چهك به اركين معروف شود. اركين از جنوب روستاي دولت آباد ، از شمال به روستاي ميلان و خليفه حصار از شرق به روستاي شكر چشمه و از غرب به روستاي كلنگرز منتهي مي شود. دو مزرعه بزرگ چهك و قايليجه اطراف اين روستا واقع شده اند . ارکین در اصل اکین بوده است (بر اساس تحقیق کاملی که خود من در این خصوص داشته ام)اکین آذری است به معنی کاشتن و ارکین که همان اکین است و با لهجه مردم فارس آمیخته است هم به معنی کاشتن است.(ر در ارکین به اکین اضافه شده است نتیجه آمیزش لهجه مردم فارس در آن دیار (ابهر)است یا (اوهر)به نقل از دهخدا است. به هرحال آنچه مهم است این است که این واژه ارکین یا اکین هر دو به معنی کاشتن است.
پست الکترونیک آرشیو مطالب آرشیو مطالب
هفته اوّل آبان 1388
هفته چهارم مهر 1388 هفته سوم مهر 1388 هفته دوم مهر 1388 هفته اوّل مهر 1388 هفته چهارم شهریور 1388 هفته سوم شهریور 1388 هفته دوم مرداد 1388 هفته اوّل تیر 1388 هفته سوم اردیبهشت 1388 هفته چهارم فروردین 1388 هفته چهارم دی 1387 هفته دوم آذر 1387 هفته اوّل آذر 1387 هفته چهارم آبان 1387 هفته سوم آبان 1387 هفته دوم آبان 1387 هفته چهارم مهر 1387 هفته دوم مهر 1387 هفته اوّل مهر 1387 آرشیو موضوعی
جستجو
پیوندها
ناصر عزیزخانی
علیرضا قزوه جبار كاكايي يوسفعلي مير شكاك حاج سعيد حداديان فاطمه حق وردیان زهرا معتمدی مهری مهرمنش حميد رضا حامدي كامران نجف زاده مصطفي محدثي خراساني زرويي نصر آباد ناصر فيض زینب چوقادی سولماز مولايي مريم سليمي ابوالفضل جعفري هادي وحيدي محمد آشنا مرتضی حنیفی خبرگزاري فارس عباس صادقی خبرگزاري ايرنا خبرگزاري كتاب ايران(ايبنا) سعيد -استراليا مينو زارعي ابراهيم حسنلو محمد رضا وحيد زاده كربلايي منصور رستم عجمي راضيه مس فروش استاذنا
|
ارکین
غروب روز چهارشنبه به دیدن مرتضی رفتم ( امیری اسفندقه) در همان دیدار شعر بلندش را برای من خواند شعری که به قول خودش سوغاتی او از آلمان بود .آن شعر را به همراه این نامه به من سپرد. و من هم به شما خوانندگان می سپارم. ناصر عزیز خانی
هو الحق ناصر عزیز + خانی سلامی چو بوی خوش آشنایی . من چنانکه می دانی ، به آلمان رفتم و بازگشتم. در آلمان چه گذشت و چه نگذشت این زمان بگذار تا وقت دگر امّا آیا ، این قصیده واره را می توانی در وبلاگت قرار دهی؟! من، اگر دوستان همراه و همدل ،شرح سفر آلمان را به نثر ننویسند در فرصتی مناسب خواهم نوشت و بسیار تا بسیار اما اینک این دم این زمان این شعر پیش روی من است . شعری که نمی دانم کدامین روزنامه آن را از وبلاگ تو بر خواهد داشت و چاپ خواهد کرد . همشهری – کیهان – جام جم و هر چه از این قبیل کاغذ اخبار . برای من فرقی ندارد. گفته است : کنگره ویران کنید از منجنیق تا رود فرق از میان این فریق من ، آنقدر مهم نیستم که به حیثیتم روزنامه ای یا مجله ای لطمه وارد کند. همین اندازه که نام من به روزنامه ای صدمه نزند کافی است . این قصیده واره به همراه ارجمند محمد الهياري فومنی پیشکش شده است با یاد همه همسفران آلمان مرد و زن . محمد اللهیاری فومنی با تسلطی کم نظیر بر زبان انگلیسی و عربی و تفنّتی زلال در زبان آلمانی ، همه گونه در خششی در غرفه ایران و در نمایشگاه کتاب فرانکفورت داشت و من که نه غرفه دار بودم و نه هیچ و فقط به پاس شعر و صدقه ي دل عزیزان همراه ، در این سفر ، حاضر شده بودم ، از او بسیار آموختم و کمترین آموزش اینکه آموخته های خویش را به رخ نکشم . خدا يار مولا نگهدار- مرتضی امیری اسفندقه
به:محمدالهياري فومني وهمسفران
گفتم كه سفرنامه يِ آلمان بنويسم ديدم نه! همان بهِ كه از ايران بنويسم تا مي شود از شوكتِ ايران كهن گفت زشت است كه از هيبتِ آلمان بنويسم آنجا كه بهار است، درست است كه بي روح بنشينيم و از برفِ زمستان بنويسم؟ نه ! نه! بخدا هيچ روا نيست كه از باغ ننويسم و از گوشة ی زندان بنويسم دانشكده تا هست روا نيست به بازي بنشينم و سر مشقِ دبستان بنويسم نه نه ! بخدا هيچ روا نيست كه از گل ننويسم و از جلوةی گلدان بنويسم جسم است جهان ميهنِ من جانِ جهان است بايد بنشينم من و از جان بنويسم فارغ شوم از پيچشِ اركان و به پاكي از جان سخنِ تازه به جانان بنويسم عريانيِ آلمان به نظر آمد و ديدم نقداً، نه ! مخواهيد كه عريان بنويسم شايد پس از اين شعر به طنزي كه تو داني پا داد كه از چاكِ گريبان بنويسم نقداً بگذاريد كه از مرد بگويم تا بعد، از آزاديِ نسوان بنويسم نقداً، سخن از پله و پابستِ جهان است از نقش چه گويم؟ چه از ايوان بنويسم؟ نقداً سخن از صيقليِ سطحِ صدف نيست نقداً بگذاريد ز مرجان بنويسم هنگام سخن گفتن از آيينه يِ روح است نقداً ، نه ! مخواهيد ز ريحان بنويسم هرگز بِمَپُرسيد از اُكتبر و نُوامبرَم از مهر بخواهيدواز آبان بنويسم ازهيتلرم هيچ مپرسيد ، به تحقيق داناتر از آنم كه ز نادان بنويسم اكهارت چه گفته ست و نگفته ست ؟ رها كن بگذار كه از شيخِ خرقان بنويسم تا مي شود از مشتريِ سعد نوشتن زشت است كه از شوميِ كيوان بنويسم موزارت كجايي و شوپن كيست؟ بياييد تا يك دو نفس از نيِ چوپان بنويسم با نازي و تازيْمْ چه كاري و چه باري ؟ بگذار كه از دوده يِ سلمان بنويسم از كفر كيم من، بنويسم سخني چند؟ من كيستم آيا كه از ايمان بنويسم؟ نه كفر و نه ايمان ، بگذاريد رفيقان آسان و خوش از ملك سليمان بنويسم از ماني و بهزادِ هنرمند بگويم از مزدك و زرتشتِ سپنتمان بنويسم از فلسفه ي كانت چرا بايد گفتن؟ تا مي شود از عالم عرفان بنويسم تا مي شود از حافظ و خيّام سخن گفت زشت است كه از نيچه و هرمان بنويسم من شاعرم و نثر پسندِ دلِ من نيست با نثر نشد خوب و خوش الحان بنويسم با نثر ، سپيد است اگر يا كه سياهست قاطع نتوانستم برهان بنويسم با نثر از آن شوق كه خطّي ننوشتم در نظم توانم دو سه ديوان بنويسم فردا نكند شعر نيايد به سراغم بايد بنويسم من و الآن بنويسم بايد بنويسم من و موزون و منظّم يعني كه پريشانِ پريشان بنويسم پيداست كه من عاشقِ ايران مَهينم تنوانم از اين بيش كه پنهان بنويسم چون شمع كه مي خندد و مي گريد، از ايران گريان بنويسم من و خندان بنويسم گفتند از ايران و زراتشتِ پيمبر وقت است از ايرانِ مسلمان بنويسم از شير خداوندِ جهان حيدرِ كرّار از مملكتِ رستمِ دستان بنويسم از گيو سخن سر كنم از غيرتِ گودرز از زالِ زر و سامِ نريمان بنويسم از زمزمه يِ روشنِ نوروزِ فرهمند از عيد نظر كردة ی قربان بنويسم از مرسدس و پتّي و اسميت نوشتند از عفّت و از عصمت و احسان بنويسم ايران من اي كشور آيين و نيايش وقت است كه از ايزد و يزدان بنويسم تو هستي و عيب است در آيينه ي رحمان از وسوسه وسوسه يِ شيطان بنويسم بنماي رخ اي قرصِ قمر در شب خاور تا يك قلم از باغ و گلستان بنويسم بگشاي لب اي لعبت فرزانة ی مشرق تا يك شكر از قندِ فراوان بنويسم از صبحِ نشابور و شبِ عاشق ديهوك از خلوتِ نيمه شبِ كاشان بنويسم از ظهر و شب و صبح غزلخورده يِ سلماس از صبح و شب و ظهر سراوان بنويسم از بيهق و از قُرقي و از قُمشه و قُروه از كوچه و پس كوچه ی كرمان بنويسم از مهنه و آن خير و سعادت كه شنيدي از خاكِ علا پرورِ سمنان بنويسم از رودكي و جويِ خوش زمزمه هايش از شعر منوچهريِ دامغان بنويسم از سعدي و آن شهد فصاحت كه چشيدي از حافظ و از كوچة ی رندان بنويسم از مولوي و مطربِ خوش قي قي و قاقا از صائب و آن طرزِ دگرسان بنويسم از ناصر خسرو بنويسم به رهايي از واقعه ي ِدرة ی يمگان بنويسم از زمزمه يِ روشنِ فردوسيِ طوسي آن هيربدِ داهي و دهقان بنويسم تا كي بنويسم بنويسم؟ ننوشتم ننوشتم و هوها هله هي هان بنويسم گفتند و شنيدي مثلِ بوسه و پيغام آيينه بياريد نمايان بنويسم از لقمه نوشتند و روا نيست ، رسيدست هنگام كه از حكمت لقمان بنويسم از پرورشِ تفرش و آموزشِ ترشيز از قدمتِ فرهنگِ تبادكان بنويسم از مدرسه يِ شمس وغزالي به نجابت از مكتب شير از وصفاهان بنويسم در زخم رسيدم كه زمرهم بزنم دم با درد نشستم كه ز درمان بنويسم آخر به چه رويي بنويسم ز فرانكفورت تا مي شود از مشهد و تهران بنويسم چشمت نكند ميلِ تماشايِ رو سِلسهايم يك شمّه گر از خاكِ خراسان بنويسم يك زخمه گر از گوشة ی موسيقي شيروان يك پرده گر از نغمة ی قوچان بنويسم زيباست اگر راين و فريباست اگر ماين بگذار كه از بند فريمان بنويسم برلين تماشايي و آن جلوة ی جذاب بگذار كه از شهرك واوان بنويسم از ظهر تموز و نفس ساردوئيهّ و آن سرديِ آتش خورِ سوزان بنويسم از نيمه يِ ديماه و شبِ داغِ هويزه وان گرميِ پنكه خورِ عطشان بنويسم از اوّل صبح و سحرِ شاعرِ تبريز در آيينة ی باغ گلستان بنويسم از شُرلق و دَلفارد و سرومال و سرعين از اين بنويسم من و از آن بنويسم از جادة ی دورِ كمرِ كوه كشيده از گردنة ی سنگي سنگان بنويسم از جلوة ی ريژاب در آيينة ی مهتاب از گردنة ی زيدر و حيران بنويسم دريايِ خزر را همه ديدند و شنيدند از سقّز و دريايِ مريوان بنويسم از كُلن مگوييد و اجازت بدهيدم از جلوة ی ماسولة ی گيلان بنويسم از جنگل و درياي نشسته به برِ هم از پيچ و خم جادة ی گرگان بنويسم تو زرد در آيند درختان اروپا سرسبز اگر از طبرستان بنويسم يك عمر سخن گفته ام از خوبي ايران خوب است همينگونه كماكان بنويسم بگذار كه دور تو بگردم وطن من مگذار كه از گردشِ دوران بنويسم چشمِ من و دامان تو اي دامنة ی پاك مگذار كه دور از تو و دامان بنويسم من ابر بهارانم و آمادة ی باران بگذار كه درپايِ تو گريان بنويسم درپايِ تو در خونِ خود اي مرزِ سحر خيز قسمت شود اي كاش كه غلطان بنويسم من آب خرابات تو را خورده ام اي خاك با نام تو ، مرگم ! اگر از نان بنويسم فرمان بده اي خاك كه چون خامة ی بي باك سردر پي تو در خطِ فرمان بنويسم يك عمر سرودم من و افسوس نشد هيچ در شأن تو يك بيتِ درخشان بنويسم تاريكي و افسردگي وهاي! دريغا! شرمنده! نشد روشن و رويان بنويسم در شأنِ وطن بهتر از اين شعر پريشان شرمنده ! نشد چامة ی شايان بنويسم تا چاپ كنم تازه ترين چامة ی خود را نامه به چه بَهمان و چه مَهمان بنويسم؟ رايانه نمي خواهم و وبلاگ ندارم نامه به كدامين دهِ ويران بنويسم؟ همشهري و جام جم و پُر فرق ندارد نامه به چه نام و به چه عنوان بنويسم نامه به هر آن كاغذ اخبار كه در چاپ تأخير ندارد خوش و آسان بنويسم سوغاتيِ آلمان من اين تازه قصيدست خوب است كه مكتوب به كيهان بنويسم تا چاپ كند شعر مرا شايد و از نو بنشينم و يك چامة ی ميزان بنويسم يك چامة ی ديگر پر از آزادي و آواز بي سرزنشِ خارِ مغيلان بنويسم يك چامة ی ديگر كه در آن نيست حديثي هر آينه از فتنة ی ديوان بنويسم يك چامة ی خوش منظره با مقطع مهتاب با مطلعِ خورشيد درخشان بنويسم يك چامة ی ديگر كه درآن رنگ پريدست از فرطِ صفا از رخِ بهتان بنويسم چند است بگو قيمت اين چامة ی تازه تا تازه ترت چامه دو چندان بنويسم در آخر اين چامه كه سرشارِ چكامه ست بگذار كه از غربتِ انسان بنويسم از غربتِ انسان جدا مانده ز عترت انسان جدا مانده ز قرآن بنويسم ترك دل و دين كرده به اميّد محبت از غربتِ انسان پشيمان بنويسم چون باد كه مي مويد و مي رقصد بيتاب چون موج كه كف كرده به طغيان بنويسم در خويش بپيچم من و از خويش بر آيم طوفان شوم و از تب طوفان بنويسم جاري شوم از خويش و به دروازة انسان سيلي شوم از خشم و خروشان بنويسم از غربتِ انسان وطن داده به تاراج انسانِ گرانقيمت ارزان بنويسم از غربتِ انسان نشسته به هياهو انسانِ نديده سرو سامان بنويسم از غربتِ انسانِ نمك خورده ، شكسته دور از وطن خويش، نمكدان بنويسم از غربتِ انسانِ شكسته به سياست با سنگ دسيسه، سر پيمان بنويسم از غربتِ انسانِ عدم ، وجد و وجودش انسان ستم كرده به وجدان بنويسم از غربتِ انسانِ خزيده به خور وخواب اين سر به هوا ناطقِ حيوان بنويسم از غربتِ انسانِ دويده به گم و گور دور از نظر خضرِ بيابان بنويسم از غربتِ انسانِ ... مهل اي وطن من زين بيش از انسانِ هراسان بنويسم اي خطه اشراقي از شعشعه سرشار تاريك، نه ! بگذار فروزان بنويسم قافيه به تكرار تكّدر اگر آورد خوب است كه يك بيت به تاوان بنويسم تقصير دلم بود، دلم گفت درست است شرمنده ! دلم خواست از اينسان بنويسم قافيه اگر مفرد و جمعش شده يكسان نيت همه آن بود كه يكسان بنويسم از مهر تو گفتم به سر آغاز قصيده بگذاركه يك بيت به پايان بنويسم يك عمر نوشتم من از ايراني و ايران تا مرگ، از ايراني و ايران بنويسم
|+| نوشته شده توسط ناصر عزیزخانی در شنبه 2 آبان1388 ساعت 14:19
اگر آه تو از جنس نياز است در باغ شهادت باز باز است
به هواداران خون ندا آقا سلطان: آيا اخبار به شما مي رسد؟ آيا از كشت و كشتار هاي پشت سر هم چيزي شنيده ايد يا آنقدر در خون بي گناه ندا آقا سلطان غرق شده ايد كه از قتل عام هاي بي رحمانه بي خبريد؟ از شما مي پرسم آيا خون با خون فرق دارد؟ خون خون است. خون سربازان شهيد شهداي لار در منطقه مرزي مير جاوه در ماه هاي اخير كه ناگهان و از پشت سر و رو به رو بي خبر بر زمين ريخت آيا خون نيست؟ آيا هيچ زني و فرزندي و مادري و پدري و خواهري و برادري و دوستي چشم به راه اين سربازان جوان نبوده اند؟ به امروز بيائيم به سيستان و بلوچستان زخمي، امروز كه از خون سرخ پيشكسوتان سپاه و سران طوايف شيعه و سني گلگون شد. آيا اين خون ها خون نيستند؟ ندا آقا سلطان قرباني هرج و مرج فرصت طلبان شد قرباني بي گناهي كه هنوز قدرت طلبان پياله پياله خون او را مي نوشند و بدمستي مي كنند. آيا به انتقام خون بي گناه اين دختر ايراني چند سرباز بايد كشته شوند سربازاني كه مدافع انقلابند و مدافع ناموس، ناموس وطن؟ دروغ مي گوئيد! شما سوگوار ندا نيستيد. كه اگر بوديد و از خون ريختن متنفر بوديد اين خون هاي ريخته شده را هم مي ديديد، خون هايي كه نمي توانيد از آنها بهره برداري سياسي بكنيد. خون هايي كه شراب پياله هاي شكسته شما نمي شود. سيستان گلگون شد با همان دست هايي كه خيابان امير آباد را با خون ندا آقا سلطان گلگون كرد. قاتلان ندا آقا سلطان قاتلان شهداي سيستانند سگ هاي زردي كه برادر شغالند و شغالان گري كه هنري جز نوشيدن خون مردم ندارند؟ از شما مي پرسم آيا شما نگران قتل و غارتيد؟ آيا خون ندا آقا سلطان خون شما را به جوش آورده است؟ اعتراف كنيد كه اگر اعتراف نكنيد همدست قاتلانيد! ما براي خون ندا آقا سلطان تا امروز اندوه مي خوريم دختري كه بي گناه قرباني دسيسه هاي شما شد و شما خون او را پرچم كرده ايد تا برپشت بام كوتاه قدرت طلبي هاي خويش نصب كنيد. اما شهداي سيستان ... شهيد شوشتري ، شهيد محمد زاده و... ما از خون اين شهيدان هيچ پرچمي براي مقاصد دنيايي نساخته ايم شهادت آرزوي اين بزرگان و آروزي ديرينه ماست اين خون ها انقلاب را بيمه كرده است و مي كند. اين خون ها به ما يادآوري مي كند كه فراموش نكنيم كه قاتلان ندا آقا سلطان با همه پنهاني مخفي نيستنند اين خون ها به ما ياد آوري مي كند كه در باغ شهادت هنوز باز است اين خون ها آينه انقلاب اسلاميند انقلابي كه شما آن را نشناخته ايد و نمي شناسيد اين خون ها به ما مي گويد دشمنان كوردل انقلاب نه ندا آقا سلطان مي شناسند نه بسيجي ، نه سپاهي ، نه سرباز ، نه شيعه نه سني . و فقط به نيت شوم خويش در تصرف قدرت مي انديشند. تا امروز هيچ حرفي با شما نداشتم اما امروز كه از نيم تنه ندا آقا سلطان مجسمه درست مي كنيد و پشت خون او پنهان مي شويد و سنگ عزاي او را بر سينه مي زنيد اندكي به خود بيائيد. اگر از شهداي ديروز جنگ بي خبريد .... اگر از خون ريخته شده جوانان بسيجي در خرداد 88 و در خيابان هاي تهران غافل مانده ايد اگر از خون سربازان مظلوم منطقه مير جاوه آسان گذشته ايد به شهداي امروز سيستان نگاهي بياندازيد اين خون هاي ريخته شده هنوز تازه اند اين خون ها هنوز محو نشده اند. خون هايي كه هيچ سوگواري از جنس من و شما نمي خواهند. خون هايي كه ريخته شده اند تا قاتل ندا آقا سلطان را به جامعه معرفي كنند. هنوز دير نيست هنوز مي شود به خود آمد و پشت خون نداآقا سلطان سنگر نگرفت و براي قاتلان جوانان اين مرز و بوم كف نزد. بعيد نيست روزي كه در راه است، روزي كه دست هاي بازماندگان شهداي راه حقيقت و آزاد ي جاي مردان سياست درخت خواهند كاشت تا هوا تازه شود هوايي كه اين روزها آلوده قتل و غارت دشمنان قسم خورده انقلاب شكوهمند اسلامي است.انقلابي كه ايران بزرگ را مستقل مي خواهد و مومن، انقلابي كه كشته داده است و مي دهد اما تفكر او بر مبناي قتل نيست. آيا واضح تر از اين تصويري پيش روي ما هست آيا روشن تر از اين حقيقتي مي درخشد؟ من نه دشمن شمايم نه دوست شما فقط ياد آوري مي كنم كه اي هم دردان مادران عزادار نداآقا سلطان ها. آيا اين خون ها بي گناه نيستند؟ پاسخ با خود شماست. واقعاً چقدر پستند جماعتي كه خون مي ريزند و درماتم آن خون بر سر و سينه مي زنند و براي او سوم و هفتم و چهلم مي گيرند دزداني كه (به كشتن چراغ آمده اند و از كباب قناري بر آتش سوسن و ياس لذت مي برند) دستي كه قلب ندا آقا سلطان را نشانه گرفت امروز خون بچه هاي سپاه را مي ريزد شناسايي اين دست كار دشواري نيست دستي كه همدست قاتلان و جهانخواران صهيونيست است. دستي كه اگر برسد خون من و شما را هم خواهد ريخت دستي كه در دست جناح ظلمت است. جناحي كه ديروز دست حضرت عباس (ع) را بريد و امروز قلب دختر و پسر ايراني را ، حزب اللهي و غير حزب اللهي ، نشانه گرفته است. دستي كه ... دست برداريد پس از حادثه سيستان اين دست تمامند از آستين بيرون است. اين دست را ببينيد وگرنه با اين دست در ريختن خون بي گناهان از ديروز تا امروز همدستيد. ناصر عزيز خاني تهران- پاییز ۸۸
|+| نوشته شده توسط ناصر عزیزخانی در پنجشنبه 30 مهر1388 ساعت 14:12
جمعه منتظر من امشب خبر می کنم درد را که آتش زند این دل سرد را دوستان عزیزی که این روزها نامه مرا به فرزندان بزرگوار شهیدان همت و باکری خوانده اید سلام و هزار سلام. این نامه باعث خوشحالی روح خسته من شد چرا؟ چون شهید زنده ای از نسل شهید همت و باکری آن را خواند منظورم علیرضا قزوه است شاعری که حتی آخرین شعرهایش اولین روزهای جنگ را به یاد می آورد و همیشه و در هر لباس بوی خاکریز و سنگر می دهد از او بسیار متشکرم. هم این طور این نامه باعث شد تا نام دو شهید بزرگوار دوباره تکرار شود و دوستان زیادی برای من به قهرو آشتی پیغام بگذارند. در جواب این همه پیغام یک مطلب بیشتر ندارم و آن مطلب را بی پرده با شما در میان می گذارم، اینکه من در آن نامه ناله کرده ام و یا به فرزندان آن دو شهید بزرگ بی احترامی کرده ام یا هیچ جواب مناسبی نداده ام و یا هر چه شما بگوئید ... اینها هیچ نیست اگر شما که نامه مرا خوانده اید و بعضی از شما وبلاگ نویس گمنامی هستید که حتی با شهید همت داریوش هم گوش داده اید و من که برای آن فرزندان نامه نوشته ام همه ما به شهید همت و شهید باکری احترام می گذاریم و آن دو شهید برای ما مهم هستند بیائید و بیائیم به بهانه آن بزرگواران به همدیگر ناسزا نگوئیم و باور کنیم که از پشت این کامپیوتر (رایانه) و با این ارتباط مجازی حقیقت آن دو شهید کشف نمی شود از قدیم گفته اند بوسه به پیغام ... حتی اگر ناشدنی است بیائید با هم قرار ملاقات و دیداری بگذاریم و جای قرار اگر من و شما به حماسه آن دو شهید ایمان داریم کجا بهتر از قطعه 24 بهشت زهرا (س) من صبح جمعه همین هفته با دلی امیدوار که خاصیت داغ شهادت است در آنجا حاضر خواهم شد برای تجدید بیعت با آرمان های پدرم بی رایانه و بی دفتر و دستک با شیشه گلابی در دست دیدار با اهل قبور آئین ما است و دیدار با اهل شهادت دین و آئین ما شما پیغام نویسان بزرگوار موافق و مخالف اگر آمدید، و اگر نیامدید یادتان باشد که کوتاهی کرده اید و به قول معروف : به عمل کار برآید به سخنرانی نیست . شما چه بیائید و چه نیائید من خواهم رفت و باز پیغام های شما را خواهم خواند و نمی دانم چه جوابی به آنها که اصرار دارند در خصوص شهید همت و باکری با من صحبت کنند و حاضر نیستند فاتحه ای بر سر مزارشان بخوانند باید بدهم .آن وقت باید به پیغام های موافق هم شک کنم تا چه رسد به مخالف. مطمئنم بدون دیدار از مزار شهدا نمی توانیم از پشت رایانه آنها را پیدا کنیم و بدون بوسه بر مزار شهدا باید فاتحه این پیغام ها را و این رایانه ها را خواند من خواهم رفت شما چه بیائید و چه نیائید. حرف آخر من در این پیغام همان حرف اول در این نامه است که : من امشب خبر می کنم درد را که آتش زند این دل سرد را التماس دعا
|+| نوشته شده توسط ناصر عزیزخانی در دوشنبه 20 مهر1388 ساعت 13:27
ما كم مي آوريم ...
(این یادداشت در هفته نامه پنجره که ویژه امیری اسفندقه است در شماره 14 روز شنبه 18/۰۷/۸۸ منتشر شده است)
بامرتضي اميري اسفندقه سالهاست كه آشنايم من و خواهران و برادراني كه شايد امروز خيلي از آنها همان طور كه مرا نصيحت مي كنند و احياناً قبول ندارند او را هم نصيحت كنند و قبول نداشته باشند. مرتضي اميري اسفندقه آموزگار ادبي من بوده است به قول خودش آموزگار بي كلاس. حتماً هر دانش آموزي از معلمش خاطراتي دارد و چيزهايي ياد گرفته است من هم از او خاطرات فراواني دارم و مطالب بسياري آموخته ام. تلاش مرتضي اميري اسفندقه تا آنجا كه به ياد دارم تدريس يك متن خاص نبود او تلاش مي كرد و با تمام وجود كه به متن زندگي ما راه پيدا كند و در اين راه از هيچ مطلبي روي گردان نبود. بيدار ماندن تا صبح ، قدم زدن با ما تا صبح، پابه پاي ما چپ و راست خنديدن و گريستن و حتي سيلي خوردن و دشنام شنيدن. اميري اسفندقه اصرار داشت تا با دانش آموزان خود دوست شود و معتقد بود كه در اين دوست داشتن ها است كه آموزش و پروش معنا پيدا مي كند. آنچه كه از كلاس هاي مرتضي اسفندقه آموخته ام دو چيز آن اين روزها بسيار به دردم مي خورد اين روزها كه من پس از يك مدت طولاني قلم به دست گرفته ام و درباره اتفاقات دهمين دوره رياست جمهوري چيزهايي مي نويسم. آن دو چيز اين است كه هيچ وقت در مسير انجام مأموريتم و تلاشم از هيچ زخم زباني آزرده نشوم به خصوص اگر آن زخم زبان از ناحيه دوستانم باشد و ديگر اينكه از نصيحت دوستان هم رنجيده نشوم و رفاقتم را با همكلاسي هايم به هيچ قيمتي به هم نزنم. از مرتضي آموختم كه خواهران و براداران هم كلاسي ام را دوست داشته باشم حتي اگرآنها اصرار به دشمني داشته باشند، من ديده ام كه مرتضي اسفندقه آموزگار من بارها توسط دانش آموزانش نصيحت شده است و خنديده است و متلك شنيده است و خنديده است و مسخره شده است و خنديده است و ... خنديده است. اين روزها با يادآوري آن خنده هاي مرتضي در برابر آن طعنه ها و متلك ها و باز هم پافشاري بر سر اصول آموزگاري من هم قوت مي گيرم مرتضي گفت: اگر قلم به دست گرفته اي تا براي پدر شهيدت بنويسي منتظر تشويق نباش بلكه بر عكس طعنه ها را به جان بخر و نهايتاً از تعريف ها و طعنه ها بگذر و فقط بنويس چون در نهايت اين نوشته هاست كه باقي مي ماند نه طعنه ها و تعريف ها مرتضي مي گفت : پدر تو ديروز تفنگ به دست گرفت تا امروز قلم از دست تو نيفتد. اين روزها خوشبختانه بازار تعريف ها سرد است و بازار طعنه ها گرم و من به عنوان يك دانش آموز ادبي شاهد آنقدر از معلم و دوستم و بردارم مرتضي ياد گرفته ام كه از طعنه ها و تعريف ها بگذرم و فقط بنويسم. معلم من اميري اسفندقه نه دنبال شهرت بود نه درگير سياست اما با تمام حواس متوجه اتفاق هاي جاري از بارش باران گرفته تا هياهوي خيابان من هم به ياد او اين روزها حواسم را بيشتر جمع كرده ام و نمي دانم از هم كلاسي هاي من كه مرتضي اسفندقه روزي روزگاري آموزگار آنها بوده است چه كساني امروز او را هنوز دوست دارند و چه كساني با او دشمنند اما مطمئن هستم كه براي او هيچ فرقي نمي كند او با تمام وجود دوست داشت و اين دوست داشتن را بي كلاس به ما منتقل مي كرد. من هم اين درس اول و آخر او را پيش چشم دارم مي توانم با جرأت بگويم كه مرتضي اميري اسفندقه هيچ وقت جناحي نبوده است و اگر روزي بتوانم جناحي براي او بتراشم آن جناح بي شك عشق خواهد بود، من و هم كلاسي هايم كه امروز خيلي از آنها پزشكندو مهندس واستاد دانشگاه و ... با مرتضي اميري اسفندقه هم كلاس بوده ايم در خيابان ها قدم زده ايم تا دير وقت و من اين قدم زدن ها را فراموش نكرده ام و نمي كنم او در قصيده واره اي كه به ما فرزندان شاهد تقديم كرده است خطاب به ما گفته است : نه چپ و نه راست نه چه و چه ها فارغ از كه فارغ از كه ها شما مهرهاي داغ ديده ي سجود جانماز هاي بي ريا شما همين براي من كافي است، بهزاد بيگلي و برادرم مرتضي حنيفي هم اي كاش خاطرات خود را از مرتضي مي نوشتند. مرتضي اميري اسفندقه معلم من است معلمي كه به خانه پدري من در ابهر هم آمده است و بر سر مزار پدربزرگم در يك غروب سرد باراني با من فاتحه خوانده است. و كوچه به كوچه با من تاب خورده است و در شب دامادي ام خيلي ناگهان حاضر شده است و رقصيده است (آن شب زلزله هم آمد) و هنوز هم هر وقت به او مراجعه مي كنم آغوش دوستي او باز است. دلم نمي آيد كه اين نكته را و اين درس را از مرتضي ناگفته بگذارم ، مرتضي مي گفت : وقتي كه مردان بزرگ در صحنه هستند و درست كار مي كنند ما در صحنه نيستيم زماني ما را به صحنه بياوريد كه قرار است به جاي گل، گلوله بر سرمان بريزند اين به صحنه آمدن در گلوله باران تهمت و طعنه هيچ سخت تر از روي مين رفتن نيست. معلم گوشه گير من مرتضي اميري اسفندقه اين روزها بيشتر از آن روزها در صحنه حاضر است. اميدوارم نه گل دوستي و نه گلوله هاي طعنه او را از مسير دور نكند اين هم نصيحت من. و حرف آخر اينكه مرتضي مي گفت: ما كم آورده ايم ، ما كم مي آوريم شهيدان مددی. با درود ودعا-ناصر عزیزخانی |+| نوشته شده توسط ناصر عزیزخانی در یکشنبه 19 مهر1388 ساعت 12:52
سلام بر همه الا به انقلاب فروش ...
«دل مويه اي ساده با دو فرزند شهيدان بزرگوار شهيد همت و شهيد باكري در حاشيه مصاحبه اين دو عزيز با روزنامه اعتماد در تاريخ 6/7/88»
دوستان عزيز ناديده سلام شما احتياجي به ديدن نداريد هم اينكه فرزندان دو شهيد نامدار 8 سال دفاع مقدس هستيد يعني همه شما را ديده اند و مي بينند و مي شناسند من هم مثل شما فرزند شهيدم اما با اينكه شهدا همه بزرگند ، پدر من به بزرگي پدر شما نيست. اين مسئله مي تواند مهم باشد باري كه بر دوش شماست بر دوش من هم هست اما بار شما سنگين تر است. تاريخ جنگ نام حميد باكري و ابراهيم همت را فراموش نمي كند من به عنوان فرزند شهيدي گمنام با آبروي گمنامي پدرم نخواستم و نمي خواهم بازي كنم شما با نام مشهور پدرتان در هواي مصاحبه هاي روزمره و روزمرگه پرواز مي كنيد و چقدر هم بلند؟! من خجالت مي كشم شما را نقديا نصيحت كنم و به اين خجالت افتخار مي كنم راه شهيد همت و شهيد باكري را حتي اگر فرزندان آن دو شهيد ادامه ندهند فرزندان شهداي گمنامي چون من ادامه خواهند داد واين راه بي رهرو نمي ماند. شما اگر از زير بار مسئوليت حفظ آبروي حماسه پدرانتان شانه خالي كنيد شانه هاي زخمي من و برادران و خواهران من به زير آن با ر خواهد رفت تا آن بار بر زمين نماند اما يادتان باشد اين بار اضافي را شما بر شانه ما گذاشته ايد غمي نيست و نبوده است جور كشي در عالم دوستي آئين ما ايرانيان مسلمان است. ما اين جور را مي كشيم تا هيچ بهانه اي به دست بيگانگان با انقلاب اسلامي ايران ندهيم. اما دل شكستن هنر نمي باشد وظيفه ما فرزندان شهدا دفاع از اصول و آرمان هاي انقلاب اسلامي ايران است نه دفاع از اشخاص. اصول انقلاب هم آنقدر تاريك نيست اگرچه در آتش پر دود ناجوانمرادان سي سال است كه مي سوزد و مي سازد. از حماسه پدر من تا حماسه شهيد همت با وجود يگانگي فرسنگ ها فاصله است. شهيد همت كجا و شهيد عباداله عزيزخاني كجا اما از مزار پدر من تا مزار شهيد همت چند شهيد بيشتر فاصله نيست پدر من در قطعه 24 بهشت زهراي تهران آرميده است و شهيد همت هم درست در همين قطعه با چند قبر فاصله در كنار پدرم آرميده است و همين مسئله به من جرأت داد تا براي شما نامه اي بنويسم وگرنه من كجا و شما عزيزان بزرگ كجا من خاك پاي شما نخواهم شد چه با من دوست باشيد چه دشمن. هرچه باشد پدر من همسايه شهيد همت است و من موظفم تا حق همسايگي را رعايت كنم و ... در همين قطعه 24 شهيد چمران خوابيده است و شهيد بروجردي و شهيد حسين فهميده وشهيد بهشتي و شهيد رجايي و شهيد باهنر و مرحوم آيت اله طالقاني و ... اين قطعه همان قطعه اي كه امام پس از بازگشت به ايران در 12 بهمن 57 در آن سخنراني كرد يك كلام قطعه 24 تاريخ انقلاب اسلامي است. تماشاي اين قطعه يعني مرور خاطرات سي ساله انقلاب از 12 بهمن و ورود امام و آن سخنراني ماندگار تا 8 سال دفاع مقدس و شهيد همت و شهداي 72 تن. قطعه 24 قطعه عجيبي است من هر وقت دلم مي گيرد و انقلاب و حماسه ها و خاطرات آن در ذهنم كمرنگ مي شود به اين قطعه پناه مي آورم. اين قطعه مرا دوباره به دامن انقلاب بر مي گرداند به خانه پدري. آيا دعوت مرا به اين قطعه بر سر مزار پدرانمان مي پذيريد. مي توانيم در اين قطعه فارغ از قطار خالي سياست با هم درد دلي بكنيم حتماً صحبت هاي ما در اين قطعه صميمي تر و دردمندانه تر خواهد بود. هرچه باشد ما بر سر مزار پدرانمان نشسته ايم. با شما خيلي حرف داشتم و دارم بماند براي روزي كه ناگهان همديگر را در قطعه 24 مي بينيم. من هر وقت به سر مزار پدرم مي روم به سر مزار شهيد همت هم مي روم و هر دو مزار را با گلاب اشك شستشو مي دهم. اين هفته هم به بهشت زهرا خواهم رفت با همسرم و فرزندم طاها و در قطعه 24 با تمام وجود اين شعر را خواهم خواند كه: در عشق نمي توان زبان بازي کرد مي بايد ايستاد جان بازي كرد از خون شهيد شرممان باد مگر باحرمت لاله می توان بازی کرد به حرمت لاله هادوستتان دارم فرزندان شهيد باكري و شهيد همت.
ناصر عزيز خاني دبير انجمن نويسندگان و شاعران شاهد سراسر كشور ۸۸/۰۷/۱۱
|+| نوشته شده توسط ناصر عزیزخانی در یکشنبه 12 مهر1388 ساعت 11:0
شعر چاپ نشده ای از دوستم مرتضی امیری اسفندقه
مرتضي اميري اسفندقه شاعر کشورمان که سال 76 شعري به خاتمي رئيس جمهوروقت تقديم کرده بود با اتفاقات بعد از انتخابات خرداد 88 با سرودن قطعه اي، شعرخود را پس گرفت. اميري اسفندقه در مقدمه اين قطعه آورده است: جواب غزلي که خرداد 76 براي خاتمي سروده بودم ، گفت: تا بدانستمي زدشمن دوست زندگاني دوبار بايستي اين قطعه "شعر قطعه واره 7 " اين شاعر است که اينگونه آغاز مي شود: خاتمي را به فصاحت غزلي گفتم ناب که نشانش همه جا و به همه کس بدهد قيدکردم :نه توشاهي و نه ما شاعر مدح تا مبادا صله ام جامه ی اطلس بدهد کرده بودم به غزل يک دو کَرَت بيدارش نکند تکيه به او هرکس و ناکس بدهد ** ديده بانِ شرف و شوکت ايران باشد خبراز فتنه ي اين سقفِ مُقرنس بدهد دشمنان را به حوادث ،چه صعود و چه نزول نه مقدس بدهد فيض و نه اقدس بدهد نقش ايمان و وطن در نظرش باشد پاک سرو جان برسرِ اين نقش مقدس بدهد ** نه که بيگانه شود با وطن و حرمت دين تاي تقوا بگذارد به زنان دس بدهد دست دادن به غزالان نه گناهي ست بزرگ دست ترسم بدهد پا و به کرکس بدهد نوجوانان وطن را به خيابان بکشد هدیَشان مخمصه در مخمصه محبس بدهد ** طبع من از غزل گفته پشيمان شده ست برسانيد به او: شعر مرا پس بدهد مرتضي اميري اسفندقه |+| نوشته شده توسط ناصر عزیزخانی در یکشنبه 5 مهر1388 ساعت 11:0
به نام خدايي كه در انتخابات آفرينش انسان را به عنوان اشرف مخلوقات انتخاب كرد. جناب آقاي كروبي گفته اند: از دشمنان برند شكايت به دوستان چون دوست دشمن است شكايت كجابريم نمي خواستم براي تو نامه اي بنويسم اما نوشتم. گفتم تو و نگفتم شما چرا كه ديگر نمي توانم تو را شما خطاب كنم ديروز هم نمي خواستم تو براي من شما باشي زيرا كه از تو از همان روزهاي خردسالي هيچ خاطره خوشي ندارم. تو مرا نمي شناسي و خيلي افراد ديگر مثل من را هم نمي شناسي در حالي كه بايد مي شناختي و دقيق هم مي شناختي آخر تو رئيس بنياد شهيد بودي و قيم فرزندان و همسران و خواهران و برادران و مادران و پدران شهيد و من از آن خانواده ام. من فرزند شهيدم پدر من هنگامي شهيد شد كه چهل روز بعد من به دنيا آمدم نه من پدرم را ديده ام و نه پدرم مرا و تو از اين چهل روز چه سر در مي آوري؟! درد خانواده شهدا شريف تر از آن است كه تو شريك آن باشي كه نبودي اگر بخواهم همه ماجراهاي ايام سرپرستي تو را در دوران حكومتت بر خانواده شهدا ياد كنم مثنوي، هفتاد من كاغذ خواهد شد و... اما نخواهم گفت و نخواهم نوشت تا روزي كه داستان آن به همين قلم نوشته شود. من به عنوان يك فرزند شهيد كه امروز پدر هستم وبا تمام سلول هاي وجودم فهميده ام كه بي پدري يعني چه و پدر كيست هرگز اهل شكايت و شكوه نبوده ام و خود را با همه مصيبت هاي دردآلود دوري از پدر، بي پدر احساس نكرده ام كه پدر من به عشق و ارادت خونش را نثار اسلام و انقلاب و ايران كرده بود و هميشه زير لبم اين شعر برادر شاعر شاهدم حميدرضا حامدي عزيز را زمزمه كرده ام كه : ما وارث مرگ هاي با لبخنديم یاد آور موج خيزي ارونديم اي دوست چه عزتي از اين بالاتر فرزند عقابهاي بي ماننديم *آري حامدي عزيز درست ديده است مرگ با لبخند ، ما از آن دسته ايم. اما امروز و اين نامه به تو به اين دليل است كه مي بينم و مي خوانم و مي شنوم كه تو آري تو مدعي آزادي، دموكراسي ، عدالت ، امنيت ، حقوق و ... شده اي . مي بينم به بهشت زهرا مي روي تا براي شهداي موج سبز فاتحه بخواني تو، آري تو، تو كه ديروز قيم فرزندان شهداي موج و اوج 8 سال دفاع مقدس بودي و همه حيثيتت را از خون سرخ شهيدان كسب كرده اي و حتي يك روز سري به خانه سوگ كبوتري نزدي و حتي چراغ آن خانه را خاموش كردي. من در زير آن چراغ هاي به دست تو خاموش شده بزرگ شدم و هرگز از تو شكايت نكردم نه به خاطر خودت بلكه به خاطر انقلاب و آرمان هايش اما امروز دو سه حرف بشنو آيا به دادگاه كشاندن مادر مرا كه پاسدار حرمت خون پدر شهيدم بود را فراموش كرده اي كه مدعي عدالتي؟ مگر به پرورشگاه فرستادن مرا از ياد بده اي كه دم از حقوق و عدالت مي زني چند خانواده مثل من در روزگار بزرگي تو در بنياد شهيد آواره شده باشدخوب است؟ آيا اگر من و برادرانِ در پروشگاه بزرگ شده من به عنوان يادگاران جنگ نبودند آنقدر صاحب آبرو مي شدي كه شهرام جزايري 300 ميليون بلاعوض به تو دستي بدهد؟ تو می توانستي پدر من باشي و پدربزرگ من آموزگار من اما هيچ كدام نبودي. اين خون پدرم بود كه اجازه نداد من از انقلاب اسلامي متنفر شوم از رهبري روي برگردانم وگرنه تو در لباس قيم من مأمور همين كار بودي. كمي به خود بيا ديروز در لباس خادم انقلاب و اسلام چه كردي كه امروز در لباس يك معترض بكني؟و با جوانان دختر و پسر به خيابان بيايي تحريك به آشوب كني؟ اگر عمري پس از پشت سر گذاشتن اين همه سال براي تو باقي بماند همه را صرف عذر خواهي و حلاليت طلبيدن از خدا و خانواده شهدا كن كه اين براي تو شرعاً و عرفاً بهتر است. بي توجهي هايت را و ظلمت را به خودم به خانواده ام ديروز و تلخ تلخ تلخ ديدم و چشيدم و به پاس انقلاب سكوت كردم. امروز هم مناظره هايت را و شلوغ كاريت را و نامه هايت را و سخنراني هايت را مي بينم و مي شنوم ولي نمي توانم ساكت بمانم و سخن مي گويم. اين هم به خاطر انقلاب است، انقلابي كه خون شهدا آن را بيمه كرده است و خشم و خروش تو آسيبي به آن وارد نمي كند اما صدايم را بشنو و مثل همان روزهاي دادگاه و پرورشگاه و مصيبتي كه تو بر سرمان آوردي سكوت كن و جواب مرا نده من همان ديروز هم از تو دل كنده بودم، امروز كه با اين همه جنجال و آشوب و دروغ و تهمت و تمسخر ... فردي به نام تو را نمي شناسم كه منتظر پاسخش باشم. ما از تو ستم ديديم و به خاطر انقلاب خاموش مانديم، تو اگر نه به خاطر انقلاب و اسلام، به خاطر اينكه در لباس روحانتيت هستي و مأمور امر به معروف و نهي از منكر مي باشي به خود بيا و باقي مانده عمر رفته را صرف عذر خواهي از يادگاران تن جنگ كن كه به فرموده امام راحل(ره) هر چه انقلاب اسلامي دارد از مجاهدت خون شهداست و خانواده شهدا چشم و چراغ اين مملكتند. و اين چشم و چراغان كه يكي از آنها منم صبر كردم و حتي نذر كردم كه تو در اين ماه مبارك رمضان در سحري يا افطاري يا لحظات قدري به خود بيايي و برگردي و روز قدس در زير لواي انقلاب و اسلام و رهبري باشي و برنگشتي و صداي من و صداي زخمي من و صداي داغ من در آمده است. ما چشم و چراغان اين مملكت خاك راه رهروان انقلاب اسلامي ايرانيم.آن انقلابي كه خميني كبير(ره) معمار آن است و سيد علي عزيز امروز پاسدار كيان و كران آن. كيان و كراني كه اگر تدبيرهاي روشن بينانه آن رهبر عزيز نبود تو و امثال تو كه با تمام حنجره فرياد وا انقلابا ، وا اسلاما سر داده ايد در اصول آن دست برده بوديد رهبري كه امروز انقلاب را از شر دشمنان حفظ كرده بود امروز مراقب انقلاب از شر دوستان است، دوستاني كه نمك خوردند و نمكدان شكستند. باز هم بگويم؟ شاعر گفته است: بگذار كه پنهان شود اين راز جگر سوز انگار كه گفتيم و دلي چند شكستيم ما دل نمي شكستيم به هيچ قيمت و جوانان اين سرزمين بازيچه رنگ نيستند و نمي شوند روي صحبت من با سبز يا سرخ نيست با توست با دورنگي با هزار رنگي با روزي هزار رنگ عوض كردن با ... اين قصه سر دراز دارد آقاي كروبي بس كن ...
ناصر عزيز خاني دبير انجمن شاعران و نويسندگان شاهدسراسر كشور
عيد فطر رمضان 1430 هجري قمري شهريور سال 1388 خورشيدي |+| نوشته شده توسط ناصر عزیزخانی در سه شنبه 31 شهریور1388 ساعت 12:2
از آن شب نوراني(2)
* حاشيه هاي ديدار جمعي از نويسندگان، شاعران،كارگردانان و بازيگران سينما، تئاتر و تلويزيون و هنرمندان عرصه فرهنگ و هنر دفاع مقدس با رهبر معظم انقلاب اسلامي . * عصر سه شنبه جمعي از هنرمندان عرصه فرهنگ و هنر دفاع مقدس و انقلاب با مقام معظم رهبري صميمانه ديدار و گفتگو كردند. * عقربه ها ساعت 5 عصر را نشان مي داد كه آقا وارد حسينيه شدند و با شور اشتياق ميهمانان هنرمند رو به رو شدند، مجري برنامه آقاي اكبر نبوي در جايگاه قرار گرفت و ضمن سلام به آقا و حضار يادآوري كرد كه اين جلسه قرار است صميمي و صريح باشد. * اولين ميهمان سخنران حبيب احمد زاده از حوزه ادبيات داستاني بود، اين داستان نويس خاطره اي نقل كرد و گفت گزارشگري از من پرسيد تو اين همه به جبهه رفته اي چرا شهيد نشدي و من به او گفتم من دوبار شهيد شده ام بنياد شهيد مرا قبول ندارد. هنگامي كه حبيب احمد زاده مطرح كرد كه گزارشگر از من پرسيد چرا شهيد نشده اي مقام معظم رهبري با همان صميميت هميشگي به ايشان گفت مي خواستي بگويي برويد از عراقي ها بپرسيد. * حاج مرتضي سرهنگي (مسئول فرهنگ و هنر ادبيات پايداري) دومين سخنران اين نشست صميمي بود. او خاطر نشان كرد كه ادبيات دفاع مقدس در ايران ساخته نشده است، متولد شده است و اين فرزند پدر مي خواهد. او همچنين گزارشي از روند آثار ادبيات دفاع مقدس ارائه داد. *خانم انسيه شاه حسيني (فيلمانه نويس و كارگردان عرصه دفاع مقدس) سومين سخنران،فضاي جلسه را با ياد شهداي دفاع مقدس معطر كرد او با ذكر ياد شهيد علم الهدي و خاطرات مشترك آن شهيد باآقا صميميتي و صداقتي خاص به جلسه بخشيد. * سردار سعيد قاسمي (از فرماندهان عرصه فرهنگي دفاع مقدس) هم با قرار گرفتن در جايگاه مسئله شبيخون فرهنگي را با بياني شفاف يادآور شد. * آقاي مسعود فراستي (از منتقدين حوزه سينما و تلويزيون) ايشان هم در مدت زماني اندك سه مسئله مهم را گوش زد كرد 1- خود را هنرمند ندانيم 2- كار جدي ارائه دهيم 3- فرهنگ را سياست زده نكنيم. *دكتر محمدرضا سنگري (استاد دانشگاه ،شاعر و منتقد) مثل هميشه سخنراني جذابي كرد. سخنراني كوتاه مزين به شعر رجزي بود كه از حضرت علي اكبر(ع) است خواند وي همچنين ضرورت حضور يك بانك اطلاعاتي را در حوزه ادبيات خاطر نشان كرد. * مجيد مجيدي (كارگردان موفق سينما) ديگر سخنران اين نشست بود.مجيدي بسيار شاعرانه صحبت كرد او با ياد كردن خاطرات 8 سال دفاع مقدس متذكر شد كه بهترين روزها همان روزها بودند. روزهايي كه پر از معنويت و ايثار بود روزهايي كه روياهاي سرزمين ما هستند. روزهاي دفاع مقدس مجيدي گفت: خيلي از فيلم سازان مي خواستند به اين جلسه بيايند اما نه به دليل ناراحتي بلكه به دليل ناخوش احوالي نتوانستند بيايند او در اين لحظه رو به آقا كرد و با صدايي بغض آلود به آقا گفت: من هم حال خوبي ندارم و گريه اش گرفت مجيد مجيدي بسيار صميمي و روان درد دل كرد و گلايه اش از صدا و سيما را هم مطرح كرد. پس از صحبت هاي مجيد مجيدي مقام معظم رهبري با همان مهرباني هميشگي فرمودند نبايد نااميد بود. در كنار سختي ها، آساني ها را هم بايد ديد و اين ويژگي هنرمندان است. آقا گفت: من يك تسلا به ايشان (مجيد مجيدي) بدهم،اين روياها كه شما مي گوئيد در زمان جنگ كه خود من هم در اهواز و در سالهاي 63،64 و 65 كه رئيس جمهور بودم در خاطرات دفاع مقدس خيلي زياد است. الان در كنار اين جهنم يك بهشت هايي هم وجود دارد ازآن غفلت نكنيد. * نادر طالب زاده(كارگردان و مستند ساز هنرمند) از ديگر شركت كنندگان سخنران بود. و در سخنان خويش مطرح كرد كه ضرورت ايجاد يك شبكه مستقل مستند در صدا و سيما احساس مي شود. * سيد مهدي شجاعي (نويسنده نام آور انقلاب) با اينكه كسالت داشت در جايگاه حاضر شد و مختصر و مفيد ادب و متانت خويش را نثار مقام معظم رهبري و ميهمانان ارجمند كرد. * ساعت 18:50 هنگام سخنراني آقا فرا رسيد كه مقام معظم رهبري فرمودند نوبت به ميهمانان بدهيد و نوبت به حسين مسافر آستانه از حوزه تئاتر رسيد. *آخرين سخنران اين جلسه مسعود ده نمكي (كارگردان سينما) بود. ده نمكي مثل هميشه لبخند بر لب ،راحت سخنراني كرد. او در صحبت هايش به تسلاي مجيد مجيدي رفت و گفت ما هم دلمان گرفته است. ده نمكي همچنين اهميت سينماي دفاع مقدس را يادآور شد و با اميدواري،نشاطي هم با گفتن خاطره اي به جمع هديه داد. * لازم به يادآوري است در اين نشست هنري (آقايان: سيد محمد حسيني وزير فرهنگ و ارشاد اسلامي، عزت اله ضرغامي رئيس سازمان صدا و سيماي جمهوري اسلامي ايران، محسن پرويز معاون فرهنگي وزير ارشاد، حسن بنيانيان رئيس حوزه هنري، محمد علي زم، محمد رضا جعفري جلوه معاون سينمايي وزير ارشاد ، سردار سيد فیصل باقر زاده، مهدي چمران رئيس شوراي شهر تهران ، بيژن نوباوه نماينده مجلس و ... حضور داشتند. *در اين برنامه هنرمنداني از جمله: مجيد مجيدي ، مسعود ده نمكي ، علينقي امير احمدي، مجيد انتظامي ، مرتضي اميري اسفندقه، مهدي كاموس، فرج اله سلحشور، حاج منصور ارضي، سعيد ابوطالب،ناصر عزيزخاني،محمد رضا سرشار (رهگذر)، محمد شمس، رضا فلاح فر، ناصر فيض، خانم راضيه تجار، خانم سميرا اصلان پور، يوسفعلي ميرشكاك، سجاد عزيزي آرام، محمود گبرلو، محمد رضا شريفي نيا، محمد حسين جعفريان، علي محمد مودب، احمد شاكري، رضا مير كريمي ، سيد جواد هاشمي و جعفر دهقان حضور به هم رسانده بودند. * نشست هنري هنرمندان ادبيات دفاع مقدس با اقامه نماز به امامت مقام معظم رهبري و صرف افطار در بيت آن معظم له به پايان رسيد. * مقام معظم رهبري در سخنان خويش از آثار مرتبط دفاع مقدس همچون كتاب دا و فيلم آژانس شيشه اي ، ليلي يا من است و اخراجي ها ياد كردند. *گزارش از : ناصر عزيزخاني*
|+| نوشته شده توسط ناصر عزیزخانی در چهارشنبه 25 شهریور1388 ساعت 10:14
از آن شب نوراني (1)
حيران و هراسان كارها را به پايان رساندم. شب از آن شب هاي قدر بود. از آن شب هايي كه بايد قدرش را مي دانستيم. ماه مبارك رمضان، افطار، بيت رهبري ديدار با آقا كسي كه دوستش مي داشتم و دارم. با محمد شمس تماس گرفتم. همراه با او به حوزه هنري رفتم قرار بود مرتضي را (اميري اسفندقه) ببينم و ديدم و شاعران ديگر را هم، نيمه ماه مبارك رمضان بود و ديدار شاعران با مقام معظم رهبري، رفتيم. در راه از مرتضي مي پرسيدم چه مي خواهي بخواني و او مي گفت معلوم نيست شايد اصلاً من شعر خواني نداشته باشم . به او گفتم اگر داشته باشي چه مي خواني جواب داد هر چه پيش آيد معلوم نيست. و پيش آمد و مرتضي شعر خواند و قصيده وطني خود را خواند و بسيار مورد استقبال آقا و شاعران قرار گرفت من كه كيف كردم مثل هميشه مرتضي به قول خودش چراغ روشن كرده بود. آن شب اي كاش تمام نمي شد اما به پايان رسيد تمام مسير را تا حوزه هنري با مرتضي و رضاي عزيز(فلاح فر) و محمد شمس پياده آمديم. در راه به مرتضي گفتم اين قصيده همان شعري نبود كه چند روز پيش با تو تماس گرفتم و گفتم چه مي كني و گفتي دنبال يك شعر گمشده مي گردم؟ دعا كن كه پيدا شود. مرتضي گفت زدي به خال به دعاي خودت پيدا شد. رسيديم به حوزه هنري ، حامدي هم آنجا بود (حميد رضا حامدي شاعر گرانمايه شاهد) با چندين غزل تازه و مثل هميشه پخته، شب رفت واي كاش نمي رفت ... فرداي آن روز روزنامه ها، خبرگزاري ها، دوستان و ... سراغ شعر مرتضي را مي گرفتند خود من هم اما مرتضي باز مثل هميشه به خلوت خود خزيده بود. با او تماس گرفتم و چاق سلامتي و احوال پرسي و اينكه رد كن بياد كه همه شعر را مي خواهم همين الان وگرنه ، نه من نه تو ، نفس حق كن. مرتضي يك بار ديگر شعر را براي من خواند و خاطره آن شب را زنده كرد و گفت: اين قصيده اگر قابلي داشته باشد به هنرمند عرصه ادبيات داستاني دكتر محسن پرويز تقديم شده است. گفتم چرا دكتر پرويز گفت محسن پرويز قبل از اينكه معاون فرهنگي وزير ارشاد باشد پزشكي است هنرمند و هنرمندي پزشك غير از اين هم به عنوان معاون فرهنگي ورازت ارشاد بسيار درست، مطمئن و صميمي به كار فرهنگ و ادب پرداخت.در اتاق كار او به روي اهل ادب همواره باز بود و هست و باد. دكتر پرويز در اين سالها ماجراي هنري خود را به پاس خدمت به اهل ادب رخ نكشيد اما او داستان نويس بسيار صميمي و كار درستي است اين ايثار كه اهل هنر باشي و به جاي به رخ كشيدن آثار خود اوقات خود را صرف خدمت به هنرمندان بكني از ياد نخواهد رفت مرتضي گفت: در تمام جلساتي كه با دكتر پرويز در اين سالها داشته ام او هيچ گاه از آثار خويش صحبتي به ميان نياورد و تمام تلاش خود را در سنگر فرهنگ صرف رسيدگي به فرهنگ و ادب فرهنگيان و ادبيان و جوانان مستعد و شعر اصيل ايران اسلامي كرد و از اولين ساعت هاي صبح تا آخرين دقايق شب وقف هنر بودن بي چشم داشت كار هركس، هر كس نيست و محسن پرويز اينگونه بود.محسن پرويزهم قدم و همسنگر ابراهيم همت است و همت ابراهيمي او در ورازت ارشاد فراموش نشدني است در دوره معاونت او جشنواره بين المللي شعر فجر براي اولين بار با نظر او و تلاش هم سنگرانش به خصوص دكتر عليرضا قزوه برگزار شد. اين جشنواره ، جشنواره كوچكي نبود در دهمين جشنواره بود كه شاعر بزرگ معاصر اخوان ثالث به عنوان برزگترين شاعر ملي مورد تجليل قرار گرفت و از حسين منزوي غزلسرايي ارجمند معاصر ياد ها شد و قدرداني ها از او به عمل آمد و خيلي مطلب ناگفته ديگر... اين ها را مرتضي مي گفت. من هم قبول دارم اما نيت من گرفتن قصيده از مرتضي بود. آن قصيده بايد فردا در خبرگزاري فارس مي رسيد به مرتضي گفتم درست تكليف قصيده چه مي شود. به هر حال آن قصيده را از مرتضي گرفتم و با توضيحاتي كه او در خصوص تقديم قصيده به دكتر محسن پرويز برايم تعريف كرد. اما بعد قصيده را به دست دوستان خبرگزاري فارس رساندم و قرارشد قسمت اول آن را كار كنند تا من قسمت دوم را به آنها برسانم. دوستان خبرگزاري فارس قسمت اول و دوم و آخر شعر را با هم منتشر كردند اما آن قصيده اين مقدمه را كه مي خوانيد با خود داشت و اين مقدمه از قلم افتاد اينك اگر چه اين مقدمه از آن قصيده جدا افتاده است اما همسايه اوست. اما آن شب حكايت ديگري هم داشت (ديدار شاعران با مقام معظم رهبري) اجراي صميمي و مديريت اديبانه دكتر عليرضا قزوه ازآن حكايات است. قزوه شاعر ارجمند ادبيات معاصر به ويژه ادبيات انقلاب است. ما اجراي او را تا به حال نديده بوديم اما او آن شب نشان داد كه اجراي برنامه را مثل شعر فارسي خوب مي شناسد دستش درد نكند و نكته ديگر اينكه مقام معظم رهبري با ذكر خير از زنده ياد حسين منزوي جوياي آثا چاپ نشده او شدند و براي او طلب آمرزش كردند ياد احمد عزيزي هم از حكايت هاي ديگر آن شب است. استاد محبت گزارش حال احمد عزيزي را به طور كامل به آقا ارائه داد. نكته ديگر يوسفعلي ميرشكاك است، استاد ميرشكاك وقت خود را به آقاي سجاد عزيزي آرام داد و آقا فرمود دلم مي خواهد از شما شعري بشنوم و ميرشكاك اين شاعر و ناقد بزرگ ادبيات معاصر به خصوص انقلاب در كمال ادب و فروتني غزل عاشقانه اي را خواند. درخشش قادر طهماسبي(فريد) را هم نمي توان نديده گرفت فريد شاعر شهر هميشگي شهادت است ضمن اينكه فريد معلم من هم در ادبيات شاهد بوده است و در يك كلام فريد عشق بي غروب است(عشق بي غروب اسم مجموعه شعري اوست). شعر علي معلم هم تقديم به حضرت حر شده بود پيام ها داشت تا كه دريابد و مهمترين پيامش اينكه هيچ وقت براي بريدن از سپاه ظلمت و رسيدن به سپاه نور دير نيست حتي شب آخر... نكته قابل طرح ديگر اين بود كه دكتر حداد عادل و دكتر قزوه به مقام معظم رهبري پيشنهاد كردند كه اين جلسه سالي دو بار برگزار شود كه اميدواريم بشود. در پايان شعر خواني آقا به دكتر حداد عادل فرمودند شما هم شعري بخوانيد و دكتر حداد عادل غزل تازه خود را براي جمع خواندند. صحبت هاي پاياني آقا چراغ روشن آن شب بود. آن شب نورانی آن شبي كه اميدوارم بارها و بارها باز هم تكرار شود.
ناصر عزيزخاني-شهریور ۸۸
|+| نوشته شده توسط ناصر عزیزخانی در چهارشنبه 18 شهریور1388 ساعت 13:41
حاشيههاي ديدار شاعران با رهبر معظم انقلاب اسلامي
خبرگزاري فارس: ديدار شنبه شب شاعران با مقام معظم رهبري كه همه ساله در شب ميلاد كريم اهل بيت(ع) برگزار ميشود، حاشيههاي خواندني زيادي داشت. به گزارش خبرنگار فارس، سالهاست كه رهبر فرزانه انقلاب در شب ميلاد امام حسن مجتبي (ع) ميزبان جمع زيادي از شاعران كشور است كه در گروههاي سني مختلف سرودههاي خود را قرائت ميكنند: * مجري برنامه، امسال شاعر معاصر عليرضا قزوه بود كه مديريت جلسه را برعهده داشت. * برنامه پس از نماز و افطار از ساعت 20:50 دقيقه آغاز شد و ساعت 23:30 دقيقه به پايان رسيد. * در اين برنامه ابتدا شاعران، سرودههاي خود را قرائت كردند و در پايان رهبر انقلاب دقايقي در حوزه ادبيات، هنر و شعر سخن گفتند. * حدود 100 نفر از شاعران در اين جلسه حضور داشتند كه تعدادي از آنان خانمها بودند. * شاعراني چون: علي معلم، مشفق كاشاني، سيدعلي موسوي گرمارودي، مرتضي اميري اسفندقه، محسن مؤمني، عليرضا قزوه، محمد جواد محبت، يوسفعلي ميرشكاك، پرويز بيگي حبيب آبادي، وليالله كلامي، ناصر فيض، بيژن ارژن، حسين اسرافيلي، محمدرضا سهرابينژاد، مصطفي محدثي خراساني، عباس براتيپور، محمود اكراميفر، حميدرضا حامدي، علي محمد مؤدب، سعيد يوسفنيا، ناصر عزيزخاني، هاشم كروني، مجيد نظافت، محمدرضا سنگري، محمدرضا تركي، رضا فلاحفر، محمد شمس، عليرضا شعبانيان، زكريا تفعلي، محمد اسماعيلي، حسين عبدي، حيدر منصوري، سيد مرتضي كرامتي و اسماعيل اميني از جمله شركت كنندگان در شعر خواني بودند. * آقايان: محمد گلپايگاني، غلامعلي حداد عادل، حسن بنيانيان، سيد محمد حسيني (وزير جديد فرهنگ و ارشاد اسلامي)، محسن پرويز در سمت چپ مقام معظم رهبري نشسته بودند. * اسامي شاعران بر روي صندليها نوشته شده بود تا نظم بيشتري را در جلسه ببينيم. * خادمان بيت با لبخند از شاعران با استكانهاي چاي و بطريهاي آب معدني پيدرپي پذيرايي ميكردند. * جلسه با تلاوت آياتي از كلامالله مجيد ساعت 20:50 دقيقه آغاز شد. * عليرضا قزوه مجري مراسم با شعر «بيتو اي جام جهان جان را چه كنم» جلسه شعر خواني را آغاز كرد. * عليرضا قزوه از قيصر امينپور، نصراله مرداني، سيدحسن حسيني، طاهره صفارزاده، مهرداد اوستا و تيموري ترنج به عنوان بزرگان شعر معاصر و انقلاب ياد كرد و از همه خواست تا دعاي خير خود را بدرقه احمد عزيزي كنند تا سلامتياش حاصل گردد. * علي موسوي گرمارودي شعر نيمايي بسيار منسجمي را در خصوص مقام علمي و ولايي امام جواد(ع) خواندند. * شاعر بعدي، شاعر عرصه ادبيات انقلاب اسلامي قادر طهماسبي (فريد) بود كه با غزلي حماسي و پرتپش در خصوص انقلاب و مباني آن تحسين مقام رهبري و حضار را برانگيخت. * يكي ديگر از مهمانان شركت كننده غلامرضا طريقي از شاگردان حسين منزوي بود كه غزلي را براي جمع خواند. بعد از شعر خواني وي مقام معظم رهبري جوياي آثار جديد چاپ شده حسين منزوي شدند و براي ايشان طلب آمرزش كردند. * عبدالرحيم سعيدي راد از ديگر شاعران حاضر در جمع بود كه با خوانش شعري تقديم به شهداي كربلاي 5 دلها را به جبهه برد و فضاي جلسه را به روزهاي حماسه گره زد. * پس از آن شاعر نام آشنا محمد حسين جعفريان شعر سپيدي را در خصوص جانبازان و شرايط دشوار آنان خواند. پس از پايان شعر، آقا نسبت به اين شعر اظهار لطف فرمودند. * هاشم كروني از شيراز شاعر جوان بعدي بود كه شعر سپيدي را به حضرت محمد (ص) تقديم كرد. * غلامرضا كافي مثنوي كوتاهي با موضوع معراج نبوي خواند. * شاعر جوان بعدي شرافت بود كه غزلي را با رديف نور خواند و بعد از اين غزل نيز با تحسين آقا مواجه شد. مقام معظم رهبري با همان مهرباني هميشگي فرمودند: نورپردازي خيلي خوب بود! * سيميندخت وحيدي شاعر بعدي بود. به قول قزوه: به خاطر اينكه وقتش را به كسي ندهند از جهرم شاعري را دعوت نكردند. * شاعره بعدي كبري موسوي غزلي با نام «چشمهايت» خواند. * صديقه عظيمنيا از يزد (فرزند شهيد) شعري با نام «غزل مهتاب» تقديم به حضرت ختمي مرتبت كرد. * يوسفعلي ميرشكاك ياد يارش احمد عزيزي ميافتد ميگويد وقتم را به سجاد عزيزي ميدهم ولي آقا فرمودند ما دلمان ميخواهد از شما شعري بشنويم كه ميرشكاك كه غزلي عاشقانه به اجابت آقا خواند. * نوبت به شعرخواني محمد جواد محبت كه رسيد قزوه مجري جلسه، با همان صميميت هميشگي محبت را بابا خطاب كرد و بعد از آن مرتضي اميري اسفندقه را هم بابا مرتضي خواند. آقا فرمودند: اميري اسفندقه از باباهاي مياني است يعني نه زياد جوان است نه پير. البته شعرش خيلي خوب است. * اميري اسفندقه قصيدهاي را در خصوص احوالات و التهابات انتخابات دهم خواند. اين قصيده بسيار مورد توجه مقام معظم رهبري قرار گرفت و با تحسين حضار مواجه شد. اميري اسفندقه هم قصيده را از حافظه بدون غلط تحويل داد. * ديگر شاعر شركت كننده مداح اهل بيت حاج علي انساني بود كه قصيده خاصي را با رديف «دست» به حضرت عباس عليهالسلام تقديم كرد و پس از وي سعيد بيابانكي شعر طنزي را براي حضار خواند. * آخرين شاعران شركت كننده و شعرخوان محمد مهدي سيار و حجتالاسلام نيل كوهي بودند كه شعرهاي خود را به نوبت خواندند. * صميميت مضاعف جلسه، مديون تلاش عليرضا قزوه بود كه جلسه را بسيار محترم، مسلط و صميمي اجرا كرد. * عقربهها، ساعت 23 را نشان ميداد كه جلسه شعرخواني تمام شد و فرصت به سخنراني رهبر فرزانه انقلاب رسيد كه مقام معظم رهبري پيش از سخنراني از حداد عادل خواست كه شعري را بخواند كه وي اجابت كرد. گزارش از: ناصر عزيزخاني انتهاي پيام/م |+| نوشته شده توسط ناصر عزیزخانی در دوشنبه 16 شهریور1388 ساعت 9:3
|